تبليغاتX
وب سایت گفت و گوی ادیان غیر اسلامی

وب سایت گفت و گوی ادیان غیر اسلامی

این سامانه برای پشتیبانی و نظر سنجی در مورد سایت www.perdivar.com طراحی و مهیا گردیده است.

یارسان (اهل حق) مسلمان نیستند چون بعضی ها به اشتباه می پندارند آیین یاری از مذاهب وابسته به اسلام است؛ لذا برای روشن شدن موضوع، توجه خواننده ی گرامی را به نکات زیر معطوف می کنیم: ١- می دانیم که قبل از آمدن اسلام، ایرانی ها سه دین بزرگ توحیدی به جهانیان عرضه نمودند: الف ـ آیین زرتشتی که با قدمتی چند هزار ساله یکی از پر بارترین آیین های جهان است و تأثیری آشکارا نیز بر دین های پس از خود به جا گذاشته است. چنان که محققین ثابت کرده اند که تقریباً همه ی برداشت های ماوراء الطبیعه ی تورات و دیگر ادیان سامی در مورد بقای روح و رستاخیز و جهان دیگر و حساب و کتاب و کیفر و پاداش و بهشت و دوزخ و شیطان و ملائکه از این آیین مایه گرفته است. ب ـ آیین مهر یا میترایی که قرن ها آیین رسمی پادشاهی اشکانی و امپراتوری گسترده ی روم بود و بعد ها نیز در شکل گیری مسیحیت نقشی همه جانبه و زیر بنایی ایفا نمود. پ ـ آیین مانی که با محتوایی ژرف و عرفانی توانست در زمانی کوتاه از چین تا اسپانیا را زیر نفوذ خود در آورد و تنها با کشتارهای بی سابقه و هولناکی که از پیروانش کردند، آن را از رواج و اقبال عمومی انداختند. و اما پس از آن که عرب ها ـ با فرصتی که از انحطاط درونی دولت ساسانی یافتند ـ ایران را به اشغال نظامی در آوردند؛ آزادگان ایرانی برای پاسداری از هویت و باز آفرینی مفاخر و فرهنگ گذشته ی خود دست به جنبش ها و قیام های پیگیری زدند. (١) یکی از جنبش های معنوی مردم غرب ایران که تأکید خاصی نیز بر حفظ فرهنگ و آیین و باورهای ملی و ایرانی دارد، همین آیین یاری است. چنان که برای نمونه در کتاب مقدس این آیین می خوانیم: « هنی مگیلین یک یک شاران ـ تا زنده کریم آیین ایران» یعنی: « هنوز هم یکایک شهرها را برای زنده کردن آیین ایران می گردیم. » ایضاً: « چنی ایرمانان مگیلیم هَردان ـ مکوشم پری آیین کردان» یعنی: « همراه درویشان آواره ی بیابان ها شده ایم و برای رواج آیین کردها کوشش می کنیم.» ایضاً: « زردشت پیدا بی و فرمان شام ـ اوِستاش آورد پری خاص و عام ـ چنی گمراهان ستیزا و کوچ ـ مکوشا پری یاری شو و روچ» یعنی: « زرتشت به فرمان خدایم ظهور کرد و اوستا را برای هدایت خاص و عام آورد. وی به وسیله ی گفتار خود [ نه با شمشیر] با گمراهان ستیزه کرد و به خاطر ترویج ((آیین یاری)) شب و روز کوشش نمود.» ١- این که بعضی می گویند و می نویسند که ایرانیان، مسلمان ها و مسلمانی را با آغوش باز پذیرفتند، غلط است. چنان که مثلاً یکی از مردم همان زمان ـ بر پاره چرمی که سال ها پیش به خط پهلوی و گویش گورانی در کردستان عراق پیدا شد ـ گوشه ای از هجوم مسلمین به ایران را این گونه گواهی داده است: « آتشکده ها ویران و آتش ها خاموش گردیدند. بزرگان و سرشناسان پنهان شدند. ستم کاران عرب شهرها و روستاها را نابود ساختند. زنان و دختران به اسیری رفتند. آزاد مردان در خون خود غلتیدند. کیش زرتشتی دیگر بی کس مانده است. گو این که اهورا مزدا هم به هیچ کس رحم نمی کند.» حتی مورخان مسلمانی هم مثل ابوحنیفه ی دینوری در اخبارالطوال، مقدسی در احسن التقاسیم، طبری در اخبار الرسل و الملوک و دیگران هم به این وقایع اشاره کرده و مثلاً نوشته اند: « در جنگ جلولا آن قدر از ایرانیان کشته شدند که تمام دشت و صحرا از اجساد آنان پوشیده شد و از آن رو بود که این جنگ را جلولا (پوشیده) نام دادند، و آن اندازه از زنان و کودکان ایرانی به اسارت گرفته شدند و به بردگی در بازارهای مکه و مدینه فروخته شدند که خدا داند، و گویند که شمار آنان افزون از صد و سی هزار نفر بود،و در همین جنگ سی هزار هزار (سی میلیون) مثقال طلا از جانب فاتحان به غنیمت گرفته شد... .» و باز به گواهی تاریخ نگاران مسلمان، صد و سی شورش پیا پی در قسمت های مختلف ایران علیه مهاجمین عرب صورت گرفت که با خشونت تمام سرکوب شدند. (در این زمینه کتاب ملاحظاتی در تاریخ ایران، نوشته ی علی میر فطروس مطالعه شود.) حتی در قرن چهار و پنج هجری هم زرتشتیان در خیلی مناطق ایران در اکثریت بودند: « اکثریت مردم فارس را در حال حاضر (قرن چهارم هجری) زرتشتیان تشکیل می دهند.» (اصـطخری، مسالک الـممالک). « در جبل (شمال غربی ایران) هنوز زرتشتیان در اکثریت هستند.» (ابن حوقل، صورۃ الأرض). « در خراسان و نواحی دریای خزر و طبرستان و دیلم و نیز در کرمان عده ی زرتشتیان بسیار زیاد است.» (مسعودی، مروج الذهب). « در بخش غربی ایران جماعت عظیمی از خرم دینان به آیین خود باقی مانده اند.» (مقدسی، تذکرۃ الموضوعات). ٢- چنان که در بند ١ نیز اشاره کردیم، آیین یاری هم از نظر ریشه و ساختار و هم از نظر دسته بندیِ دین ها یکی از آیین های ایرانی و آریایی به شمار می آید؛ اما دین اسلام جزء آیین های سامی محسوب می شود. ٣- کتاب مقدس یارسان « سرانجام » نام دارد و به زبان کردی است؛ ولی کتاب دینی مسلمانان « قرآن» و به زبان عربی می باشد. ٤- مسلمین کتاب دینی خود را کلمه به کلمه حرف خدا می دانند و معتقدند پیامبر اسلام آن را مستقیماً یا به وسیله ی جبرئیل از خود خدا تحویل گرفته است. در صورتی که متون مقدس یارسان گفته ی بزرگانِ دیده دارِ این آیین و حاصل کشف و شهود آن هاست. ٥ ـ اصول دین یاری بیشتر جنبه ی عملی و اخلاقی دارد و آن رعایت چهار اصلِ (( راستی ، پـاکی، نیستی و ردا )) می باشد. (ردا به معنی یاری رساندن به نیازمندان و همچنین بردباری و تحمل سختی است .) اما اصول دین اسلام جنبه ی نظری و اعتقادی دارد و عبارت است از عقیده به : توحید ، نبوت ، معاد و به قولی عقیده به عدالت خدا و امامت هم . ٦ـ آیین یاری رابطه ی انسان و خدا را تأکیداً رابطه ای صمیمی و دوستانه و بر اساس عشق و محبت دو جانبه می داند و به همین خاطر هم خدا را (( یار)) و دین او را (( دین یاری)) نامیده است؛ اما در اسلام جنبه ی تعبدی این رابـطه بر هر جنـبه ی دیگری می چربد . چنان که در قرآن آمده است : (( ما جن و انسان را فقط برای عبادت کردن آفریدیم. )) (ذاریات/56) . ٧ـ یکی از مسائل مهم اعتقادی یارسان موضوع دونادون و سیر کمال روح از طریق زندگی های متعدد است و بهشت و دوزخ را هم روحانی و به معنای قرب و بعد از خدا و کمال انسانی می دانند . اما مسلمین این عقیده را کفر پنداشته و معتقد به معاد جسمانی هستند. به همین خاطر بهشت را باغ های پر از میوه ای می دانند که در آن غیر از رود های شیر و عسل و آب و شراب ، پسران خوشگل و دختران زیبای همیشه باکره (حور و غلمان) و گوشت پرنده و طلا و ابریشم و غیره دارد . همچنین معتقدند که دوزخیان در زنجیر های هفتاد متری به آتش ابدی انداخته می شوند و خوراکشان چرک و آب داغ است و ... ( قرآن: سوره های واقـعه ، حاقه و ...). در این رابطه پیامبر اسلام نیز گفته است: ((هر مؤمن را قصری نصیب است در بهشت، از لؤلؤ که در آن 70 خانه است از یاقوت سرخ، و در هر خانه 70 حجره است از زمرد سبز، و در هر حجره هفتاد تخت است، و بر هر تختی 70 فرش از هر رنگی است و بر هر فرشی حورالعینی نشسته است. و در هر حجره 70 خوان طعام است و در هر خوانی 70 قسم طعام، و در هر حجره 70 خادمه، و خدای تعالی چنان قوه ای به مؤمن می دهد که از تمام آن ها بهره می برد (آیت الله دستغیب شیرازی، کتاب معاد).( یعنی به هر مؤمنی 70 خانه با 4900 اتاق و 343000 تخت و بیش از 24 میلیون فرش و 343000 خوان و 343000 خادم زن و بیش از 24 میلیون حور و بیش از 24 میلیون نوع غذا می دهند. روشن است که ماهیت این گونه پاداش ها همه گویای عقیده به معاد جسمانی است.) ٨ـ یکی از ضروریات مسلمین که اگر کسی آن را انجام ندهد مسلمان نیست، به جا آوردن نمازهای معروف پنج گانه در شبانه روز است . حال آن که یارسان چنین نمازی ندارند و حتی نیایش های دینی را هم با نوای موسیقی ـ که از مـحرمات اسلام است ـ همراه می سازند . ٩ـ از واجبات مؤکد مسلمانان روزه ی یک ماهه در ماه رمضان است و اگر کسی بدون عذر شرعی آن را به جا نیاورد باید به جای هر روز دو ماه روزه بگیرد. ولی یارسان روزه ی سه روزه دارند و آن را در وقت دیگری غیر از رمضان انجام مـی دهند . ١٠ـ مناسک حج که از ضروریات اسلام است و برای انجام آن هر ساله میلیون ها مسلمان ثروتمند به عربستان می روند و مثلاً سر می تراشند و جامه ی سفید ندوخته می پوشند و دور کعبه می چرخند و به مجسمه های شیطان سنگ می زنند و میلیون ها گوسفند و گاو و شتر در یک روز و یک جا سر می برند و خیلی چیز های عادی را بر خود حرام می کنند و غیره ، هیچ کدام از این گونه اعمال و مناسک در آیین یاری دیده نمی شود . ١١ـ آیین یاری برای ادیان دیگر و پیروانشان آزادی و احترام کامل قائل است چنان که می گوید : (( اگر دین ویت و خاس مزانی ـ و دین کسی بد نِمَوانی )) یعنی : (( اگر برای دین خود احترام قائلی باید به دین دیگران هم بی حرمتی نکنی. )) اما اسلام به مسلمانان راجع به پیروان ادیان دیگر فرمان جهاد داده است؛ یعنی به دستور قرآن یهودی ها و مسیحی ها به شرطی که تسلیم مسلمین شوند و با اظهار حقارت به آن ها جزیه بدهند؛ حق زندگی کردن دارند. در غیر این صورت مسلمان ها باید آن ها و دیگر غیر مسلمینی را که اسلام نمی آورند از بین ببرند و سرزمین و اموال و زنانشان را به غنیمت بگیرند .(قرآن : توبه 29 و73 ، انفال5 و69 ، نسا25) ١٢ـ دادن خمس و زکات که از فروعات مهم دین اسلام است، در آیین یاری وجود ندارد . فقط به یارسان توصیه شده اسـت که تا می توانند به نیازمندان یاری نمایند. البته پرداخت مالیات به حکومت هم برای اداره ی جامعه امر معقول و لازمی است. ١٣ـ راجع به امر به معروف و نهی از منکر نیز، گرچه این مسئله در همه ی دین ها و جوامع دیده می شود و یارسان هم طبعاً آن را انجام می دهند؛ اما در آیین یاری بیشتر و تأکیداً توجه به خود سازی و اصلاح نفس شده است و لذا مردم بـاید بکوشند عیب و ایراد خودشان را ببینند و کمتر به دیگران دستور بدهند وآن ها را امر و نهی بکنند . ١٤ـ در آیین یاری تعدد زوجات ممنوع است؛ ولی در اسلام گرچه داشتن یک زن اشکالی ندارد، اما توصیه به گرفتن دو یا سه یا چهار زن رسمی شده و در خریدن تعداد کنیز و صیغه کردن تعداد زن ها نیز هر چه بخواهند آزادند. ( قرآن : نسا 3 و 129 ، مؤمنون 6 ) ١٥ـ در آیین یاری زن و مرد از مقام و شأ نی برابر برخوردارند و بایستی حقوقی نیز برابر داشته باشند. اما در اسلام این موضوع کاملاً به نفع مردان تمام شده است. چنان که قرآن می گوید : (( مردان را بر زنان برتری و افزونی است.)) (بقره 228) و یا به مردانی که زنانشان مطیع آن ها نیستند اجازه داده که همسرانشان را بزنند. (نسا 34) همچنین زن های مسلمان در اموری مانند ارث وخون بها و قصاص و گواهی دادن و غیره نصف مردان به حساب می آیند. راجع به این مسئله (( در حدیث صحیح از حضرت امام محمد باقر(ع) منقول است که زنی آمد به خدمت حضرت رسول(ص) و گفت یا رسول الله چیست حق شوهر بر زن ؟ فرمود : لازم است که اطاعت شوهر بکند و نافرمانی او نکند و از خانه ی او بی رخصت او تصدق نکند و روزه ی سنت بی رخصت او ندارد و هر وقت اراده ی نزدیکی او کند مضایقه نکند اگر چه بر پشت پالان شتر باشد و از خانه ی او بی رخصت او به در نرود و اگر بی رخصت به در برود ملائکه ی آسمان و زمین و ملائکه ی غضب و ملائکه ی رحمت همه او را لعنت کنند ... پرسید که من بر شوهر آن قدر حق ندارم که او بر من دارد ؟ فرمود که از صد تا یکی نه. و حضرت صادق (ع) فرمود که هر زنی که شب به سر آورد و شوهر از او آزرده باشد، نمازش مقبول نباشد. و حضرت رسول (ص) فرمود که اگر امر می کردم که کسی برای غیر خدا سجده کند هر آینه می گفتم که زنان برای شوهران سجده کنند. و در حدیث صحیح از حضرت صادق (ع) منقول است که هر زنی که به شوهرش بگوید که من هرگز از تو نیکی ندیده ام؛ ثواب عمل هایش همه برطرف می شود .)) (ملامحمد باقر مجلسی، حلیه.. المتقین،باب چهارم، فصل ششم). ١٦ـ آیین یاری راجع به نحوه ی پوشش زن و مرد دستور خاصی نداده و تنها تأکید بر پاک دامنی و رعایت شرم و حیا و پرهیز از لباس های مبتذل کرده است؛ اما در اسلام (( حکم حجاب از ضروریات است، و منکر آن، حکم منکر ضروری را دارد، و منکر ضروری محکوم به کفر است .)) از نظرمسلمین (( زن همه ی بدنش عورت می باشد ، ((و انّ النساءَ عوره )) و بر زن واجب است که تمام بدن را بپوشاند .)) حتی (( بنابر احتیاط واجب زن باید صورت و دست های خود را هم از نامحرمان بپوشاند .)) همچنین (( نگاه کردن زن به مرد نامحرم بجز صورت و دست ها تا مچ حرام است . )) ١٧ـ در آیین یاری هر کسی آزادی عقیده دارد و می تواند هر زمانی که صلاح بداند، از دین و عقیده ی خود دست بکشد؛ اما در اسلام اگر کسی از مسلمانی برگردد باید اعدام شود . ١٨ ـ برده دار ی؛ یعنی خرید و فروش انسان، در آیین یاری عملی غیر انسانی و ممنوع است. اما در اسلام هر مسلمانی شرعاً اجازه دارد انسان ها را بخرد و بفروشد. حتی از نظر خدای مسلمین هم هیچ گاه ارزش بردگانِ بی چاره به پای انسان های آزاد نمی رسد: (( آیا یک برده ی ناتوان و مرد آزادی که به او رزق نیکو داده ایم و آشکار و پنهان انفاق می کند، مساوی هستند؟)) (نحل75 ) . (( برای قصاص کردن باید مرد آزاد را در عوض مرد آزاد و برده را در عوض برده و زن را در عوض زن به شمار آورید.)) (بقره178). پیامبر اسلام نیز در نهج الفصاحه گفته است: (( سه کس هستند که دعایشان پذیرفته نمی شود و کار نیکشان را به آسمان نمی برند: برده ای که از صاحبش فرار کرده مگر باز گردد، زنی که شوهرش از او ناراضی است مگر او را راضی کند و مست تا وقتی که به هوش آید.)) ١٩ ـ چون احکام دین یاری بسیار ساده و روشن و در حد رعایت اصولی مانند راستی و پاکی و نیستی و ردا و یا انجام پاره ای مراسم و نیایش است؛ لذا عموم یارسان معمولاً وظیفه ی آیینی خودشان را می شناسند و نیازی به تقلید از متخصصان دینی ندارند. اما در اسلام ( به ویژه در فرقه ی تشیع ) به خاطر گستردگی و پیچیدگی ایدئولوژی حاکم بر این دین، باید فقها و مجتهدانی باشند تا مابقی مردم از آن ها تقلید نمایند. ٢٠ ـ آیین یاری در مورد مسائل فردی و اجتماعی معمولاً وارد جزئیات نشده و اغلب با ترسیم خطوط کلی، اختیار امور انسان ها را به خودشان و ترجیحاً به خرد جمعیِ آن ها واگذار کرده است. ولی آیین اسلام این گونه نیست و به قول آیت الله خمینی ، پیغمر اسلام حتی (( برای رفتن به مستراح و خلوت کردن با زن و شیر دادن یک طفل چندین حکم خدایی و آسمانی آورده و برای هیچ چیز کوچک و بزرگ نیست مگر این که تکلیف معین کرده. )) (کشف اسرار، ص107). برای مثال علامه مجلسی در کتاب حلیه.. المتقین راجع به ناخن گرفتن می نویسد: (( در حدیث معتبر از امام محمد باقر(ع) وارد شده که در ناخن گرفتن ابتدا به انگشت کوچک از دست چپ بکنید و به انگشت کوچک دست راست ختم کنید،به شرط این که آن روز چهارشنبه باشد، و اگر پنج شنبه باشد، ابتدا در هر دستی به انگشت کوچک آن دست کنید، و اگر در روز جمعه یا سایر روزها باشد ابتدا به انگشت کوچک دست چپ کنید و ختم به انگشت بزرگ دست راست. و نیز فرمود: هرکه ناخن های خود را در روز پنج شنبه بگیرد و یک ناخن را برای روز جمعه بگذارد، خدا پریشانی را از او زایل گرداند. )) و یا درباره ی شانه کردن ریش می نـویسد : (( حضرت امام جعفر صادق فرمود که: ریش را شانه کردن دندان ها را محکم می کند و فقر را بر طرف می کند و پشت را محکم می کند و بلغم را قطع می کند، و قوت جماع را زیاد می کند. و فرمود: هرکه ریش خود را هفتاد نوبت شانه کند و یکی یکی را بشمارد، شیطان تا چهل روز به نزدیک او نیاید. به شرطی که ریش را از پایین به طرف بالا شانه کند.)) ٢١ ـ از نظر آرایش ظاهری، یارسان معمولاً ریش ها را زده و سبیل را براساس دستورهای دینی نمی گیرند. اما مسلمان ها طبق سنت، باید عکس این شیوه عمل نمایند. چنان که مثلاً در حلیه.. المتقین آمده است: (( حضرت رسول اکرم (ص) فرمود که شارب (سبیل) را از ته بگیرید و ریش را بلند بگذارید و خود را به یهودان و گبران شبیه مگردانید که گبران (زرتشتی ها) ریش های خود را چیدند و سبیلان خود را زیاد کردند، ولی ما شارب خود را می چینیم و ریش را می گذاریم.)) شاید همین بیست، بیست و یک مورد برای اثبات جدایی یارسان از اسلام کافی باشد.

( گ ـ م ) سپتامبر 2009 با سپاس از راهنمایی های دکتر شجاع الدین شفا

ارسال توسط: سروش

نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 21:7 توسط یوسف کریمی - هومت| |

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:

براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود !

نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت 20:5 توسط یوسف کریمی - هومت| |

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از همه گل‌های سرخ دنیا متنفر باشیم فقط چون در کودکی وقتی خواستیم گل‌سرخی را بچینیم خاری در دستمان فرو رفته است؟

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر آرزو کردن و رویا دیدن را از یاد ببریم و جرات زندگی بهتر داشتن را لب تاقچه به فراموشی بسپاریم فقط به این خاطر که در گذشته یک یا چند تا از آرزوهایمان اجابت نشدند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگرعزیزی را برای همیشه ترک کنیم فقط به این خاطر که در یک لحظه خطایی از او سر زد و حرکت اشتباهی انجام داد.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دیگر درس و مشق را رها کنیم و به سراغ کتاب نرویم فقط چون در یک آزمون نمره خوبی به دست نیاوردیم و نتوانستیم یک سال قبول شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر دست از تلاش و کوشش برداریم فقط به این دلیل که یک بار در زندگی سماجت و پیگیری ما بی‌نتیجه ماند.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه دست‌هایی را که برای دوستی به سمت ما دراز می‌شوند، پس بزنیم فقط به این دلیل که یک روز، یک دوست غافل به ما خیانت کرد و از اعتماد ما سوءاستفاده کرد.

زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر فقط چون یکبار در عشق شکست خوردیم دیگر جرات عاشق شدن را از دست بدهیم و از دل‌بستن بهراسیم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر همه شانس‌ها و فرصت‌های طلایی همین الان را نادیده بگیریم فقط به این خاطر که در یک یا چند تا از فرصت‌ها موفق نبوده‌ایم.

فراموش نکنیم که بسیاری اوقات در زندگی وقتی به در بسته‌ای می‌رسیم و یک‌صد کلید در دستمان است، هرگز نباید انتظار داشته باشیم که کلید در بسته همان کلید اول باشد. شاید مجبور باشیم صبر کنیم و همه صد کلید را امتحان کنیم تا یکی از آنها در را باز کند. گاهی اوقات کلید صدم کلیدی است که در را باز می‌کند و شرط رسیدن به این کلید امتحان کردن نود‌ و نه کلید دیگر است.. یادمان باشد که زندگی را هرگز نخواهیم فهمید اگر کلید صدم را امتحان نکنیم فقط به این خاطر که نود و نه کلید قبلی جواب ندادند. از روی همین زمین خوردن‌ها و دوباره بلندشدن‌هاست که معنای زندگی فهمیده می‌شود و ما با توانایی‌ها و قدرت‌های درون خود بیشتر آشنا می‌شویم.

زندگی را نخواهیم فهمید اگر از ترس زمین خوردن هرگز قدم در جاده نگذاریم.

نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 19:55 توسط یوسف کریمی - هومت| |
شیر گرم

 

مادر مقدس ایرلندی در 98 سالگی در بستر مرگ افتاده بود. راهبه ها در کنار بستر او گرد آمده و تلاش می کردند این سفر ابدی را برای وی آسانتر کنند. برایش مقداری شیر گرم و تازه آوردند ولی مادر مقدس ننوشید. یکی از راهبه ها در حالیکه لیوان شیر را به آشپزخانه برمی گرداند به یاد آورد که سال قبل به عنوان هدیه کریسمس یک بطری ویسکی ایرلندی دریافت کرده بود. آن را باز کرد ومقداری از آن را درون شیر گرم ریخت. راهبه به کنار بستر مادر مقدس بازگشت و لیوان را به دهان وی نزدیک کرد. مادر مقدس مقدار اندکی نوشید، سپس مقدار بیشتری و پیش از آنکه سایر راهبه ها به خود آیند تمام لیوان را تا قطره آخر سر کشید. راهبه ها با بی صبری تمام ندا دادند که ای مادر مقدس، پیش از اینکه از این دنیا درگذری با نصایح خرد مندانه ات ما را پند بده مادر مقدس در بسترش نیم خیز شد و گفت     اون گاو رو نفروشین

 

A 98-year-old Mother Superior from Ireland was dying.  The nuns gathered around her bed trying to make her last journey comfortable.

They tried giving her some warm milk to drink but she refused it.

One of the nuns took the glass back to the kitchen and remembering a bottle of Irish whiskey received

as a gift the previous Christmas, she opened it and poured a generous amount into the warm milk.

Back at Mother Superior’s bed, she held the glass to her lips.  Mother Superior drank a little, then a little more and before they knew it, she had drunk the whole glass down to the last drop.

“Mother,” the nuns asked in earnest, “please give us some words of wisdom before you die.”

She raised herself up in bed and said, “Don’t sell that cow!”


نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 19:48 توسط یوسف کریمی - هومت| |
تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازه ی دانش خود حرف بزند چه سکوتی بر دنیا حاکم میشد
 
كسي شايسته آزادي است كه هرروز بتواند به هوسهاي خود چيره شود
 
 
از خدا خواستن شجاعت است بدهد نعمت است ندهد حکمت
از بنده خواستن حماقت است بدهد منت است ندهد ذلت
 
کسی باش که عمری با تو بودن ، یک لحظه ، و لحظه ای بی تو بودن ، یک عمر باشد
 
یک کاغذ سفید را هر چقدر که سفید و تمیز باشد کسی قاب نمی گیرد برای ماندگاری باید حرفی برای گفتن داشت
نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 19:44 توسط یوسف کریمی - هومت| |
باید از بعضی از این مسلمان ها پرسید شرف قیمتش چنده!!!

یا بعضی از ما ایرانی ها خیلی امل هستیم

و یا بعضی ها خیلی ماورایی می اندیشند

حتی به اعتبار بزرگانشان هم رحم نکرده و برای پیشبرد نفس پلید خود از نام آنها استفاده می کنند

نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 19:39 توسط یوسف کریمی - هومت| |
اندر احوال جناب فردریک

شانس بعضی ها هم اینطوره

حتما برای رفتن به این سفر باید از این کوچه بگذره!!!

نوشته شده در چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 19:30 توسط یوسف کریمی - هومت| |

پاسخ جالب انیشتین به خواستگارش

می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت اینشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !
اقای " اینشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !

 
نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 23:50 توسط یوسف کریمی - هومت| |

تعریف مشاغل 

سياستمدار: كسي است كه مي تواند به شما بگويد به جهنم برويد منتها به نحوي كه شما براي اين سفر لحظه شماري كنيد.

مشاور: كسي است كه ساعت شما را از دستتان باز مي كند و بعد به شما مي گويد ساعت چند است.
حسابدار: كسي است كه قيمت هر چيز را مي داند ولي ارزش هيچ چيز را نمي داند.
بانكدار: كسي است هنگامي كه هوا آفتابي است چترش را به شما قرض مي دهد و درست تا باران شروع مي شود آن را مي خواهد.
اقتصاددان: كسي است كه فردا خواهد فهميد چرا چيزهايي كه ديروز پيش بيني كرده بود امروز اتفاق نيفتاد.
روزنامه نگار: كسي است كه %۵۰ از وقتش به نگفتن چيزهايي كه مي داند مي گذرد و %۵۰ بقيه وقتش به صحبت كردن در مورد چيزهايي كه نمي داند.
رياضيدان: مرد كوري است كه در يك اتاق تاريك بدنبال گربه سياهيه مي گردد كه آنجا نيست.
هنرمند مدرن: كسي است كه رنگ را بر روي بوم مي پاشد و با پارچه اي آن را بهم مي زند و سپس پارچه را مي فروشد.
فيلسوف: كسي است كه براي عده اي كه خوابند حرف مي زند.
روانشناس: كسي است كه از شما پول مي گيرد تا سوالاتي را بپرسد كه همسرتان مجاني از شما مي پرسد.
جامعه شناس: كسي است كه وقتي ماشين خوشگلي از خيابان رد مي شود و همه مردم به آن نگاه مي كنند، او به مردم نگاه مي كند.
برنامه نويس: كسي است كه مشكلي كه از وجودش بي خبر بوديد را به روشي كه نمي فهميد حل مي كند.
نوشته شده در دوشنبه 23 آذر1388ساعت 23:46 توسط یوسف کریمی - هومت| |
يه مرد ۸۰ ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه نظرت چيه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب  بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه.
اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده.. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل!
همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش
نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 21:54 توسط یوسف کریمی - هومت| |

مردمان اين جهان همگی کسانی هستند که از زمان حال بيزارند, از گذشته به نيکی ياد ميکنند, بهترين دوران زندگی خود را دوران کودکی ميدانند و هميشه منتظرند تا کسی در آينده بيايد و آنها را نجات دهد و من اين هشدار را به شما ميدهم که هيچ نجات دهنده بيرونی وجود ندارد , اگر ميخواهيد به آنجا که من رسيده ام برسيد, بايد به درون سفر کنيد.
«بودا»

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 21:50 توسط یوسف کریمی - هومت| |

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند." تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست. تنها یکی از مردان دانا گفت که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.
-"اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود."
شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملاً راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت، یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.
"-شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟"
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند....
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!
«لئو تولستوی»

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 21:34 توسط یوسف کریمی - هومت| |

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب دید که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چیز جمع و جور شده. یک پاکت هم به روی بالش گذاشته شده و روش نوشته بود " پدر " !!
با بدترین پیش داوری های ذهنی پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند:

پدر عزیزم؛
بااندوه و افسوس فراوان برایت می‌نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم. چون می خواستم جلوی رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با ماریا پیدا کردم. او واقعاً معرکه است. اما می‌دونستم که تو اون را نخواهی پذیرفت، به خاطرتیزبینی‌هاشی، خالکوبی هایش، موتورسواری‌هایش و اینکه سنش از من خیلی بیشتره. این فقط یه احساسات نیست..... ماریا به من گفت که ما می‌توانیم شاد و خوشبخت باشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کلی هیزم برای زمستون. ما یک رویای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. ماریا چشمان من را به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی‌زنه. ما اون رو برای خودمون می‌کاریم و برای تجارت با کمک انسان‌های دیگه‌ای که توی مزرعه هستند، برای مبادله با کوکائین یا اکستازی که احتیاج داریم، فقط به اندازه مصرف خودمون. درضمن دعا می‌کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه و ماریا بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه و می‌دونم چطور از خودم مواظبت کنم. یک روز مطمئنم که برای دیدارتون برمی‌گردیم، اونوقت تو می‌تونی نوه‌های زیادت رو ببینی.  

باعشق
پسرت جیم

پاورقی: پدر هیچکدوم از جریانات بالا واقعی نیست. من بالا هستم، خونه ی دوستم تامی. فقط می‌خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم نسبت به کارنامه‌ی من که روی میزمه هست. دوستت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن!

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 21:32 توسط یوسف کریمی - هومت| |

کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد . پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاه ها ببیند .
در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد . بعد از 6 ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد . سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد !
سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاه ها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری ، آن کودک یک دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد .
وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید . استاد گفت : " دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی ، ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود و سوم اینکه راه شناخته شده مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود که تو چنین دستى نداشتی ! یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده کنی . راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از " بی امکانی " به عنوان نقطه قوت است .

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 21:25 توسط یوسف کریمی - هومت| |

راننده کامیونی وارد رستوران شد . دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد ، سه جوان موتور سیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند . بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن ، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد . راننده به او چیزی نگفت .
دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد .
وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند ، نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ، ولی باز هم ساکت ماند .
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوان ها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود ، نه غذا خوردن بلد بود ، نه حرف زدن و نه دعوا !
رستورانچی جواب داد : از همه بد تر رانندگی بلد نبود ، چون وقتی داشت می رفت دنده عقب ، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت !!!

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 21:4 توسط یوسف کریمی - هومت| |
روزهها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید ، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست . "
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ."
گنجشک گفت : " لانه کوچکی داشتم ، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این طوفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود و سنگینی بغضی راه بر کلامش بست . سکوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند .
خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند . آنگاه تو از کمین مار پر گشودی . "
گنجشک خیره در خدایی خدا مانده بود .
خدا گفت : " و چه بسیار بلا ها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی . "
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت . های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد .
نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 21:2 توسط یوسف کریمی - هومت| |

شرلوک هلمز ، کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند . نیمه هی شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست .
بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : " نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی ؟ "
واتسون گفت : " میلیون ها ستاره می بینم . "
هلمز گفت : " چه نتیجه ی می گیری ؟ . "
واتسون گفت : " از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم . از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری ست ، پس باید اوایل تابستان باشد . از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در مجاورت قطب است ، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد . "

شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت : " واتسون! تو احمقی بیش نیستی ! نتیجه اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند .

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 21:0 توسط یوسف کریمی - هومت| |

روزی دست پسر بچه ای که در خانه با گلدان کوچکی بازی می کرد ، در آن گیر کرد و هر کاری کرد ، نتوانست دستش را از گلدان خارج کند
به ناچار پدرش را به کمک طلبید اما پدرش هم هر چه تلاش کرد نتوانستند دست پسر را از گلدان خارج کنند . پدر دیگر راضی شده بود به شکستن گلدان که تصادفا خیلی هم گرانقیمت بود ، فکر کند . قبل از این کار به عنوان آخرین تلاش به پسرش گفت : دستت را باز کن ، انگشت هایت را به هم بچسبان و آنها را مثل دست من جمع کن آن وقت فکر می کنم دستت بیرون می آید .
پسر گفت : " می دانم اما نمی توانم این کار را بکنم "
پدر که از این جواب پسرش شگفت زده شده بود پرسید : " چرا نمی توانی ؟ " پسر گفت : " اگر این کار را بکنم سکه ای که در مشتم است ، بیرون می افتد " .
گاهی انسان در زندگی به بعضی چیز های کم ارزش چنان اهمیت می دهد که ارزش دارایی های پرارزش مان را فراموش می کنیم .

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 20:55 توسط یوسف کریمی - هومت| |
مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای نیمه روشن و تاریک راه می رفت .
مرد جلو رفت و از فرشته پرسید : « این مشعل و سطل آب را کجا می بری ؟ »
فرشته جواب داد : « می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب ، آتش های جهنم را خاموش کنم . آن وقت ببینم چه کسی واقعاً خدا را دوست دارد؟! »
نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 20:52 توسط یوسف کریمی - هومت| |

كشاورزي چيني اسب پيري داشت كه از آن در كشت و كار مزرعه اش استفاده مي كرد.
يك روز اسب كشاورز به سمت تپه ها فرار كرد.همسايه ها در خانه او جمع شدند و بخاطر بد شانسيش به همدردي با او پرداختند.
كشاورز به آنها گفت:”شايد اين بد شانسي بوده و شايد هم خوش شانسي،فقط خدا ميداند.”
يك هفته بعد اسب كشاورز با يك گله اسب و حشي از آن سوي تپه ها بر گشت.اين بار مردم دهكده به او بابت خوش شانسيش تبريك گفتند.كشاورز گفت: :”شايد اين بد شانسي بوده و شايد هم خوش شانسي،فقط خدا ميداند.”
فرداي آن روز وقتي پسر كشاورز در حال رام كردن اسب هاي وحشي بود از پشت يكي از اسب ها به زمين افتاد و پايش بشدت شكست.
اين بار همسايه ها براي عيادت پسر كشاورز آمدند و به او گفتند:”چه آدم بد شانسي هستي؟”
كشاورز لبخندي زدوجواب داد: :”شايد اين بد شانسي بوده و شايد هم خوش شانسي،فقط خدا ميداند.”
چند روز بعد سربازان ارتش به دهكده آمدند و همه جوانان ده را براي خدمت در جنگ با خود بردند به جز پسر كشاورز كه پايش شكسته بود.اين بار مردم با خود گفتند: :”شايد اين بد شانسي بوده و شايد هم خوش شانسي،فقط خدا ميداند

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 20:22 توسط یوسف کریمی - هومت| |

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار
عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد.
دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.
دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.
معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟
دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 20:21 توسط یوسف کریمی - هومت| |

کشیشى یک پسر نوجوان داشت و کم‌کم وقتش رسیده بود که فکرى در مورد شغل آینده‌اش بکند
پسر هم مثل تقریباً بقیه هم‌سن و سالانش واقعاً نمی‌دانست که چه چیزى از زندگى می‌خواهد و ظاهراً خیلى هم این موضوع برایش اهمیت نداشت
یک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصمیم گرفت آزمایشى براى او ترتیب دهد
به اتاق پسرش رفت و سه چیز را روى میز او قرار داد: یک کتاب مقدس، یک سکه طلا و یک بطرى مشروب
کشیش پیش خود گفت :
من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بیاید
آنگاه خواهم دید کدامیک از این سه چیز را از روى میز بر می‌دارد
اگر کتاب مقدس را بردارد معنیش این است که مثل خودم کشیش خواهد شد که این خیلى عالیست
اگر سکه را بردارد یعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نیست
امّا اگر بطرى مشروب را بردارد یعنى آدم دائم‌الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد
مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت
در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می‌زد کاپشن و کفشش را به گوشه‌اى پرت کرد و یک راست راهى اتاقش شد
کیفش را روى تخت انداخت و در حالى که می‌خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشیاء روى میز افتاد
با کنجکاوى به میز نزدیک شد و آن‌ها را از نظر گذراند
کارى که نهایتاً کرد این بود که
کتاب مقدس را برداشت و آن را زیر بغل زد
سکه طلا را توى جیبش انداخت
و در بطرى مشروب را باز کرد و یک جرعه بزرگ از آن خورد
کشیش که از پشت در ناظر این ماجرا بود زیر لب گفت :
خداى من!
چه فاجعه بزرگی!
پسرم سیاستمدار خواهد شد!

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 20:19 توسط یوسف کریمی - هومت| |

نادر شاه در نبرد با افاغنه مردي را ديد كه با دو شمشير در دستانش دلاورانه نبرد ميكند . پس از نبرد وي را خواست و گفت اي ذواليمينين اهل كجائي گفت از روستائي به نام گز از قصبات اصفهان . گفت تو در هنگام هجوم افاغنه نبودي كه اصفهان را تصرف كردند مرد با قامتي ايستاده و صداي رسا گفت من بودم اما شما نبوديد.

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 20:15 توسط یوسف کریمی - هومت| |

سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 20:13 توسط یوسف کریمی - هومت| |

مردي مقابل گلفروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشي خارج شد، دختري را ديد که روي جدول خيابان نشسته بود و هق هق گريه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : « دختر خوب ، چرا گريه مي کني؟»
دختر در حالي که گريه مي کرد گفت: « مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود.» مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا من براي تو يک شاخه رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گلفروشي خارج شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟
دختر دست مرد را گرفت و گفت: «آنجا» و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت ،طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت ، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 20:12 توسط یوسف کریمی - هومت| |
چاک از یک مزرعه دار در تکزاس یک الاغ خرید به قیمت ۱۰۰ دلار. قرار شد که مزرعه دار الاغ را روز بعد تحویل بدهد. اما روز بعد مزرعه دار سراغ چاک آمد و گفت: «متأسفم جوون. خبر بدی برات دارم. الاغه مرد.»چاک جواب داد: «ایرادی نداره. همون پولم رو پس بده.» مزرعهدار گفت: «نمیشه. آخه همه پول رو خرج کردم...» چاک گفت: «باشه. پس همون الاغ مرده رو بهم بده.» مزرعهدار گفت: «میخوای باهاش چی کار کنی؟» چاک گفت: «میخوام باهاش قرعهکشی برگزار کنم.» مزرعهدار گفت: «نمیشه که یه الاغ مرده رو به قرعهکشی گذاشت!» چاک گفت: «معلومه که میتونم. حالا ببین. فقط به کسی نمیگم که الاغ مرده است.» یک ماه بعد مزرعهدار چاک رو دید و پرسید: «از اون الاغ مرده چه خبر؟» چاک گفت: «به قرعهکشی گذاشتمش. ۵۰۰ تا بلیت ۲ دلاری فروختم و 998دلار سود کردم.» مزرعهدار پرسید: «هیچ کس هم شکایتی نکرد؟» چاک گفت: «فقط همونی که الاغ رو برده بود. من هم ۲ دلارش رو پس دادم.»
نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 20:9 توسط یوسف کریمی - هومت| |
یك روز خانم مسنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح كرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد .
پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید !
مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وكیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی كنیم و سپس ببینیم چه كسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی كه ظاهراً وكیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست كرد كه در صورت امكان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل كه مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به كجا ختم می شود ، با لبخندی كه بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل كرد .
وكیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل كه پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاری خواهم كرد تا مدیر عامل بزرگترین بانك كانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون كند
نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 20:6 توسط یوسف کریمی - هومت| |

یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:
اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم .
ملانصرالدین پاسخ داد : اگر بگوئی خدا کجا نیست ، دو سکه به تو می دهم.

نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 20:2 توسط یوسف کریمی - هومت| |
روزی دو شکارچی برای شکار به جنگلی می روند . در حین شکار ناگهان خرس گرسنه ای را می بینند که قصد حمله به آنها را دارد. با دیدن این خرس گرسنه هر دوی آنها پا به فرار می گذارند در حین فرار  ناگهان یکی از آنها می ایستد و وسایل خود را دور می اندازد و کفشهایش را نیز  از پا در می آورد ...
و دور می اندازد دوستش با تعجب از او می پرسد: فکر می کنی با این کار از خرس گرسنه سریع تر خواهی دوید؟ او می گوید : از خرس سریع تر نخواهم دوید ولی از تو سریع تر خواهم دوید در این صورت خرس اول به تو می‌رسد و تو را می خورد و من می توانم فرار کنم!!!
نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 20:0 توسط یوسف کریمی - هومت| |
میگویند زنها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند.
ساعد مراغه ای از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...
اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»
گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب...
باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»
شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو...؟!»
شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند!!!»
القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: «خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی
نوشته شده در یکشنبه 22 آذر1388ساعت 19:58 توسط یوسف کریمی - هومت| |