شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند.
يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما ميتوانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد. كداميك را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را بطور كامل شرح دهيد :
پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد ....
...........
..........
........
.......
......
.....
.....
...
..
.
قاعدتاً اين آزمون نميتواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خاص خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً او جان شما را نجات داده و اين فرصتي است كه ميتوانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقهتان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، تنها شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود :
سوئيچ ماشين را به پزشك ميدهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم متحمل طوفان شده و منتظر اتوبوس ميمانيم.
پاسخي زيبا و سرشار از متانتي كه ارائه شد گوياي بهترين پاسخ است و مسلما همه ميپذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نميكند. چرا؟
زيرا ما هرگز نميخواهيم داشتهها و مزيتهاي خودمان را (ماشين) (قدرت) (موقعيت) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهيها، محدوديت ها و مزيتهاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات ميتوانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.
تحليل فوق را ميتوانيم در يك چارچوب علميتر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار ميگيرد.
در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديتهاي محيطي خود، استفاده ميكند و قادر نميگردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند.
تفكر جانبي سعي ميكند به افراد ياد دهد كه در تفكر و حل مسائل، سنت شكني كرده، مفروضات و محدوديت ها را كنار گذاشته، و از زواياي ديگري و با ابزاري به غير از منطق عددي و حسابي به مسائل نگاه كنند.
در تحليل فوق اشاره شد اگر قادر باشيم مزيتهاي خود را ببخشيم ميتوانيم چيزهاي بهتري بدست بياوريم.
شايد خيلي از پاسخدهندگان به اين پرسش، قلباً رضايت داشته باشند كه ماشين خود را ببخشند تا همسر روياهاي خود را به دست آورند. بنابراين چه چيزي باعث ميشود نتوانند آن پاسخ خاص را ارائه كنند.
دليل آن اين است كه به صورت جانبي تفكر نميكنند. يعني محدوديت ها و مفروضات معمول را كنار نميگذارند. اكثريت شركتكنندگان خود را در اين چارچوب ميبينند كه بايد يك نفر را سوار كنند و از اين زاويه كه ميتوانند خود راننده نبوده و بيرون ماشين باشند، درباره پاسخ فكر نكردهاند.
راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبوراز كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تامردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند?!
پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني باسنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذررو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چقدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. ازنگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود وصورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيدبنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت!
- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند!!! چون تمام آنهايي كه حاضرندبهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه اين طور نوشته شده بود:
خداي عزيزم بيوه زني هشتادوسه ساله هستم که زندگي ام با حقوق نا چيز باز نشستگي ميگذرد. ديروز يک نفر کيف مرا که صد دلار در آن بود دزديد.
اين تمام پولي بود که تا پايان ماه بايد خرج ميکردم. يکشنبه هفته ديگر عيد است و من دو نفر از دوستانم را براي شام دعوت کردهام، اما بدون آن پول چيزي نميتوانم بخرم. هيچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگيرم . تو اي خداي مهربان تنها اميد من هستي به من کمک کن ...
کارمند اداره پست خيلي تحت تاثير قرار گرفت و نامه را به ساير همکارانش نشان داد. نتيجه اين شد که همه آنها جيب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاري روي ميز گذاشتند. در پايان نودوشش دلار جمع شد و براي پيرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اينکه توانسته بودند کار خوبي انجام دهند خوشحال بودند. عيد به پايان رسيد و چند روزي از اين ماجرا گذشت، تا اين که نامه ديگري از آن پيرزن به اداره پست رسيد که روي آن نوشته شده بود: نامهاي به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنين بود :
خداي عزيزم، چگونه ميتوانم از کاري که برايم انجام دادي تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامي عالي براي دوستانم مهيا کرده و روز خوبي را با هم بگذرانيم. من به آنها گفتم که چه هديه خوبي برايم فرستادي ... البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشتهاند!!...
![]()
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و برروی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.....
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند.
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.
پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.»
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت ، آن مرد هم همین کار را میکرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنش نشان دهد.
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد.
این دیگه خیلی پرروئی میخواست!
او حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد(1) ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد...
مرد دیر وقت، خسته از کار به خانه برگشت.دم در پسر ۵ساله اش را دید که در انتظار او بود:
- سلام بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما چه سوالی؟
- بابا ! شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی؟
فقط می خواهم بدانم.
- اگر باید بدانی بسیار خوب می گویم:۲۰ دلار!
پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می شود به من ۱۰ دلار
قرض بدهید؟
مرد عصبانی شدو گفت اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب
بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی. سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه
هستی.من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.
پسر کوچک آرام به اطاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خود اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین
سوالاتی کند؟
بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده شاید
واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش به ۱۰ دلار نیاز داشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش
می آمد که پسرک از پدرش درخواست پول کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
- خوابی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
- من فکر کردم که شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم
را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ لاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو خندید، و فریاد زد: متشکرم بابا ! بعد دستش را زیر بالش برد و از آن زیر چند اسکناس
مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت:با اینکه
خودت پول داشتی چرا دوباره درخواست پول کردی؟
پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم . آیا می توانم یک ساعت
از کار شما بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...!!!
پوشاند فرشته جوانتر علت را پرسید و او گفت : “مسائل همیشه آن طوری نیستند که به نظر می رسند” شب بعد فرشته ها به خانه زوج کشاورز بسیار فقیر اما مهمان نوازی رفتند. پس از صرف غذای مختصر که داشتند آن زوج رختخواب خودشان را در اختیار فرشته ها قرار دادند تا شب را راحت بخوابند. صبح روز بعد فرشته ها آن زن وشوهر را گریان دیدند تنها گاوشان که شیرش تنها منبع درآمدشان بود درمرزعه مرده بود. فرشته جوان تر به خشم آمد و به فرشته پیرتر گفت : چه طور اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد؟ مرد اولی همه چیز داشت با این حال تو کمکش کردی. خانواده دومی چیزی نداشتند اما همان را هم با ما تقسیم کردند و با این حال تو گذاشتی گاوشان بمیرد. فرشته پیرتر پاسخ داد:”مسائل همیشه آن طوری نیستند که به نظر میرسند” “شبی که مادر زیرزمین آن عمارت بودیم متوجه شدم که درسوراخ دیوار طلا پنهان کرده بودند ازآن جا که صاحب خانه طماع و بخیل بود ومایل نبود ثروتش را با کسی شریک شود من سوراخ رابستم و مهرکردم تا دستش به طلاها نرسد” شب گذشته که در رختخواب آن کشاورز خوابیده بودیم فرشته مرگ به سراغ همسرش آمد و من درازا گاو را به او دادم چیزها همیشه آن طوری نیست که به نظر میرسند. هنگامی که اوضاع ظاهرا بر وفق مراد نیست اگر ایمان داشته باشید باید توکل کنید و بدانید که همواره هر چه پیش می آید به نفع شماست فقط ممکن است تا مدت ها حکمتش را نفهمید

متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد مثل یک دزد راه می رود مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ میکند. آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد لباسش را عوض کند و نزد قاضی برود.
اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه را زیر نظر گرفت: و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه

وقتي كه خدمتكار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد زيرا او مي دانست كه دخترش مخفيانه عاشق شاهزاده است.
او اين خبر را به دخترش داد. دخترش گفت كه او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو بختي نداري، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا. دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي كند اما فرصتي است كه دست كم براي يك بار هم كه شده او را از نزديك ببينم.
روز موعود فرارسيد و شاهزاده به دختران گفت: به هريك از شما دانه اي مي دهم، كسي كه بتواند در عرض شش ماه زيبا ترين گل را براي من بياورد ملكه آينده چين مي شود.
آن دختر هم دانه را گرفت و در گلداني كاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد.
دختر با باغبانان بسياري صحبت كرد و آنان راه گلكاري را به او آموختند. اما بي نتيجه بود و گلي نروييد.
روز موعود فرا رسيد دختر با گلدان خاليش منتظر ماند و ديگر دختران هر كدام با گل زيبايي به رنگ ها و شكل هاي مختلف در گلدانهاي خود حاضر شدند.
شاهزاده هر كدام از گلدانها را با دقت بررسي كرد و در پايان اعلام كرد كه دختر خدمتكار، همسر آينده او خواهد بود.
همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسي را انتخاب كرده كه در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است.
شاهزاده گفت: اين دختر تنها كسي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراطور مي كند؛ گل صداقت...
زيرا چيزي كه به شماها داده بودم دانه نبود بلكه سنگريزه بود. آيا امكان دارد گلي از سنگريزه برويد؟!
من به ديدار خدا رفتم و شد
|
با کراوات به ديدار خدا رفتم و شد |
بر خلاف جهت اهل ريا رفتم و شد
ريش خود را ز ادب صاف نمودم با تيغ
همچنان آينه با صدق و صفا رفتم و شد
با بوي ادکلني گشت معطر بدنم
عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد
حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالين"را
ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد
يکدم از قاسم و جبار نگفتم سخني
گفتم اي مايه هر مهر و وفا رفتم و شد
همچو موسي نه عصا داشتم و نه نعلين
سرخوش و بي خبر و بي سرو پا رفتم و شد
"لن تراني"نشنيدم ز خداوند چو او
"ارني" گفتم و او گفت "رثا" رفتم و شد
مدعي گفت چرا رفتي و چون رفتي و کي؟
من دلباخته بي چون و چرا رفتم وشد
تو تنت پيش خدا روز و شبان خم شد و راست
من خدا گفتم و او گفت بيا رفتم و شد
مسجد و دير و خرابات به دادم نرسيد
فارغ از کشمکش اين دو سه تا رفتم و شد
خانقاهم فلک آبي بي سقف و ستون
پير من آنکه مرا داد ندا رفتم وشد
گفتم اي دل به خدا هست خدا هادي تو
تا بدينسان شدم از خلق رها رفتم و شد
امثال یارعلی بخوانند
شاید که روزی بدانند
که ز خلق خدا چه خواهند
تا کم درٍ تهمت و افترا بگشایند

پير مردي بر قاطري بنشسته بود و از بياباني مي گذشت ..... سالكي را بديد كه پياده بود
پير مرد گفت : اي مرد به كجا رهسپاري ؟
سالك گفت : به دهي كه گويند مردمش خدا نشناسند و كينه و عداوت مي ورزند و زنان خود را از ارث محروم ميكنند
پير مرد گفت : به خوب جايي مي روي
سالك گفت : چرا ؟
پير مرد گفت : من از مردم آن ديارم و ديري است كه چشم انتظارم تا كسي بيايد و اين مردم را هدايت كند
سالك گفت : پس آنچه گويند راست باشد ؟
پير مرد گفت : تا راست چه باشد
سالك گفت : آن كلام كه بر واقعيتي صدق كند
پير مرد گفت : در آن ديار كسي را شناسي كه در آنجا منزل كني ؟
سالك گفت : نه
پير مرد گفت : مردماني چنين بد سيرت چگونه تو را ميزبان باشند ؟
سالك گفت : ندانم
پير مرد گفت : چندي ميهمان ما باش . باغي دارم و ديري است كه با دخترم روزگار مي گذرانم
سالك گفت : خداوند تو را عزت دهد اما نيك آن است كه به ميانه مردمان كج كردار روم و به كار خود رسم
پير مرد گفت : اي كوكب هدايت شبي در منزل ما بيتوته كن تا خودت را بازيابي و هم ديگران را بازسازي
سالك گفت : براي رسيدن شتاب دارم
پير مرد گفت : نقل است شيخي از آن رو كه خلايق را زودتر به جنت رساند آنان را تركه مي زد تا هدايت شوند . ترسم كه تو نيز با مردم اين ديار كج كردار آن كني كه شيخ كرد
سالك گفت : ندانم كه مردم با تركه به جنت بروند يا نه ؟
پير مرد گفت : پس تامل كن تا تحمل نيز خود آيد . خلايق با خداي خود سرانجام به راه آيند
پيرمرد و سالك به باغ رسيدند . از دروازه باغ كه گذر كردند
سالك گفت : حقا كه اينجا جنت زمين است . آن چشمه و آن پرندگان به غايت مسرت بخش اند
پير مرد گفت : بر آن تخت بنشين تا دخترم ما را ميزبان باشد
دختر با شال و دستاري سبز آمد و تنگي شربت بياورد و نزد ميهمان بنهاد . سالك در او خيره بماند و در لحظه دل باخت . شب را آنجا بيتوته كرد و سحرگاهان كه به قصد گزاردن نماز برخاست پير مرد گفت : با آن شتابي كه براي هدايت خلق داري پندارم كه امروز را رهسپاري
سالك گفت : اگر مجالي باشد امروز را ميهمان تو باشم
پير مرد گفت : تامل در احوال آدميان راه نجات خلايق است . اينگونه كن
سالك در باغ قدمي بزد و كنار چشمه برفت . پرنده ها را نيك نگريست و دختر او را ميزبان بود . طعامي لذيذ بدو داد و گاه با او هم كلام شد . دختر از احوال مردم و دين خدا نيك آگاه بود و سالك از او غرق در حيرت شد . روز دگر سالك نماز گزارد و در باغ قدم زد پيرمرد او را بديد و گفت : لابد به انديشه اي كه رهسپار رسالت خود بشوي
سالك چندي به فكر فرو رفت و گفت : عقل فرمان رفتن مي دهد اما دل اطاعت نكند
پير مرد گفت : به فرمان دل روزي دگر بمان تا كار عقل نيز سرانجام گيرد
سالك روزي دگر بماند
پير مرد گفت : لابد امروز خواهي رفت , افسوس كه ما را تنها خواهي گذاشت
سالك گفت : ندانم خواهم رفت يا نه , اما عقل به سرانجام رسيده است . اي پيرمرد من دلباخته دخترت هستم و خواستگارش
پير مرد گفت : با اينكه اين هم فرمان دل است اما بخر دانه پاسخ گويم
سالك گفت : بر شنيدن بي تابم
پير مرد گفت : دخترم را تزويج خواهم كرد به شرطي
سالك گفت : هر چه باشد گر دن نهم
پير مرد گفت : به ده بروي و آن خلايق كج كردار را به راه راست گرداني تا خدا از تو و ما خشنود گردد
سالك گفت : اين كار بسي دشوار باشد
پير مرد گفت : آن گاه كه تو را ديدم اين كار سهل مي نمود
سالك گفت : آن زمان من رسالت خود را انجام مي دادم اگر خلايق به راه راست مي شدند , و اگر نشدند من كار خويشتن را به تمام كرده بودم
پير مرد گفت : پس تو را رسالتي نبود و در پي كار خود بوده اي
سالك گفت : آري
پير مرد گفت : اينك كه با دل سخن گويي كج كرداري را هدايت كن و باز گرد آنگاه دخترم از آن تو
سالك گفت : آن يك نفر را من بر گزينم يا تو ؟
پير مرد گفت : پير مردي است ربا خوار كه در گذر دكان محقري دارد و در ميان مردم كج كردار ,او شهره است
سالك گفت : پيرمردي كه عمري بدين صفت بوده و به گناه خود اصرار دارد چگونه با دم سرد من راست گردد ؟
پير مرد گفت : تو براي هدايت خلقي مي رفتي
سالك گفت : آن زمان رسم عاشقي نبود
پير مرد گفت : نيك گفتي .. اينك كه شرط عاشقي است برو به آن ديار و در احوال مردم نيك نظر كن , مي خواهم بدانم جه ديده و چه شنيده اي ؟
سالك گفت : همان كنم كه تو گويي
سالك رفت , به آن ديار كه رسيد از مردي سراغ پير مرد را گرفت
مرد گفت : اين سوال را از كسي ديگر مپرس
سالك گفت : چرا ؟
مرد گفت : ديري است كه توبه كرده و از خلايق حلاليت طلبيده و همه ثروت خود را به فقرا داده و با دخترش در باغي روزگار مي گذراند
سالك گفت : شنيده ام كه مردم اين ديار كج كردارند
مرد گفت : تازه به اين ديار آمده ام , آنچه تو گويي ندانم . خود در احوال مردم نظاره كن
سالك در احوال مردم بسيار نظاره كرد . هر آنكس كه ديد خوب ديد و هر آنچه ديد زيبا . برگشت دست پير مرد را بوسيد
پير مرد گفت : چه ديدي ؟
سالك گفت : خلايق سر به كار خود دارند و با خداي خود در عبادت
یارسان در غم از دست دادن یک یار دیگر عزادار است
مگر که اوسا تیمور دلشاد بو
آزادی مخلوق دادرسی داد بو
جناب آقای مهندس عزیز دانشور (آسا) بنده هم خود را در غم از دست دادن برادر گرامیتان هم درد می دانم. او راهی را بر گزید که پیر و مرادش رفت و سرش را به راه عقیده و آیینش سپرد. جامعه یارسان به وجود فرزندانی چون او افتخار می کند.
کیانوش جان؛ حالا که بستر تو خاک است و با آغوشی باز، خاک ایران را در آغوش گرفته ای، آرام بخواب و بدان، ریختن خون تو بر خاک ایران باعث باز شدن چشم های بسته و بیدار شدن خفتگان می شود. 
درخت این قیام که با خون عزیزانی چون تو به ثمر برسد میوه ی آن جز آزادی، رهایی، عدالت و برابری انسان ها نخواهد بود. افسوس و صد افسوس که شما عزیزان دیگر نیستید تا آن روز را ببینید ولی یاد و خاطره شماها همیشه برای همگان جاودان خواهد بود.
یاد و خاطره ی تو تاابدیت در ذهن ها نقش می بندد تاهمگان دریابند که روزی تو برای سرفرازی ایران و ایرانی، برای سربلندی آیین و عقیده ات جان فداکردی، حال که از این جهان چشم فروبسته ای غمی سنگین در دلهای همگان نقش بسته،
برای ایران آرزوی موفقیت کن، چراکه ایران خواستار دعای کسانی همانند تو است .
کیانوش جان برای ابراز همدردی با مادر داغ دیده و برادران و خواهران دل شکسته ات، زبان الکن و قلم قاصر است ولی از صمیم قلب از سلطان جهان برای تحمل این غم، صبر برایشان آرزو می کنم.
وطن این مادر داغ دیده به وجود فرزندانی هم چون تو بر خود می بالد.
یوسف کریمی - هومت
این متن را خطاب به احزاب کرد می نویسم.
یک مشت ز خاکت ندهم ملک دو عالم ایرانیم و این بس که به ایرانم ببالم
برای نوشتن این سیاهه مردد بودم؛ ن
می دانم آیا نوشتن این متن صحیح است یا نه؟ ولی چه کنم که نمی توانم بی تفاوت از این قضیه بگذرم. شاید این مشکل دوباره و صدباره در جاهای دیگر تکرار شود پس وظیفه خود می دانم که در حد توان اطلاع رسانی کنم.
در تاریخ 21/06/2009 در یکی از شهر های دانمارک برنامه ای داشتم که به خاطر وضعیت موجود در ایران تصمیم بر این گرفتم برای اعلام مخالفت با ظلم و جور حاکمان نا مشروع نظام جمهوری اسلامی و دفاع و پشتیبانی از ملت ایران،بعد از خواندن نوشته ای در همین رابطه شروع برنامه را با سرود "ای ایران ای مرز پر گهر" آغاز کنم. که با مخالفت کردهای ایران مواجه شدم و به گفته آنها "ما کرد هستیم چرا سرودی به زبان فارسی خوانده شود و گفتند در صورت خواندن این سرود ما مکان را به نشانه ی اعتراض ترک خواهیم کرد و. . ."
متاسفانه با توضیح تقریبا کاملی در مورد تاریخچه ی این سرود و توضیحاتی در مورد تاریخ ایران که کردهای ایران، ترکیه، سوریه و عراق چه جایگاهی در ایران داشته اند و گفتن از همبگستگی و وحدت ایران، قادر به متقاعد کردن آنها نشدم فقط در موقع اجرای برنامه همانند تماشاگران دانمارکی، سریلانکایی، افغان و دیگر کشورها به برنامه گوش دادند.
نکته ای که برایم جالب بود در موقع اجرای برنامه همنواز بنده که یک کرد سوریه ای بود با آگاهی از وضعیت فعلی ایران چند بیت از شعر را که هیچ گونه آشنایی با زبان فارسی نداشت با من همخوانی کرد و دیگر اکراد سوریه ای که در بین تماشاچیان بودند همزمان با اجرای برنامه ابراز احساسات کرده و همراهی کردند ولی دریغ از حتی یک حرکت خیلی ضعیف و جزیی از طرف کردهای ایران.
سرمقاله را خطاب به احزاب کرد نوشتم به این دلیل که گمان نکنم سران احزاب کرد با تاریخ، ادبیات، فرهنگ و هنر ایرانی مخالفتی داشته باشند و خود را جدا از آن بدانند بنا به گفته دکتر صادق شرفکندی میگوید:"ایران سرزمین کوردهاست" و قاضی محمد هم می گوید "ما هرگز از ایران جدا نشده و نمی شویم" ولی افسوس و صد افسوس بعضی از اعضا و هواداران آنها با تعصب و نا آگاهی، برخوردهایی انجام می دهند که دفاع و پشتیبانی ناآگاهانه آنها شاید خیلی بدتر از دشمنی های آنچنانی باشد و شاید هم بنده در اشتباه هستم و اساسنامه و شالوده این احزاب بر پایه نابودی و تجزیه ایران باشد. اگر بر این منوال باشد که کرد، ترک، عرب، بلوچ و . . . از ایران جدا شوند آیا می توانند همانند نیاکان ما که تارخ و تمدنی چندهزار ساله را حفظ کردند و برای ما به یادگار گذاشتند برای فرزندان خود تاریخی بسازند که بتوان به آن افتخار کرد.
در نهایت اگر که با تجزیه طلبی موافق نیستند می توانند برای آگاهی و اطلاع اعضا و هواداران خود کمی بیشتر کوشیده و بیشتر با آنها در ارتباط و تماس باشند تا در مواقعی اینچنین که عزیزان ما در داخل کشور بی دریغ از جان خود مایه می گذارند بتوانیم حداقل با آنها هم صدا و هم آهنگ باشیم و فریاد ایرانیان در وطن را به گوش جهانیان برسانیم.
پاینده ایران
یوسف کریمی – هومت
www.perdivar.com
یا مسلمان شوید یا بمیرید!!!
ابتدای بعثت پیامبر اسلام برابر با چهل و یک سالگی او و سال بیستم از امپراتوری خسروپرویز بوده است. خسروپرویز بیست و هفتمین امپراتور ساسانی بود که از سال 590 تا 627 میلادی فرمانروایی کرد. وی فردی جنگ طلب اما در عین حال بسیار آگاه به مشکلات و دلسوز به امور مردم بوده است. در زمان خسروپرویز بیشترین نبردهای ایران و روم اتفاق افتاد و وی موفق شد بسیاری از مناطق اروپا را به تصرف درآورد. از جمله متصرفات مهم او فتح دوباره مصر بود. اما نبردهای خسروپرویز و جنگهای بی پایان او با روم هر دو ابرقدرت . . . .
در ادامه ی مطالب بخوانید
ادامه مطلب
| * اعتصاب غذای زندانیان اهل حق در زندان یزد ** بهندكراوی پێڕهوی ئایینی یاری مانیان له خواردن گرت |
اعتصاب غذای زندانیان اهل حق در زندان یزدکوردستان میدیا: به گزارش سایت ایران پرسنیوز، سه تن از زندانیان اهل حق که به زندان یزد تبعید شدهاند در وضعیت نامناسبی قرار دارند. دوتن از این عده در اعتراض به نقض حقوق اولیه دوست خود از طرف مسئولین زندان از روز سه شنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۸۸ دست به اعتصاب غذا زدهاند. به گفته نزدیکان این افراد مسئولین زندان یزد از عبادت عبادالله قاسم زاده در شب هنگام ممانعت نمودهاند و هنگامی که با اصرار وی بهمنظور انجام عبادت شبانه مواجه شدند او را کتک زده و به سلول انفرادی منتقل کردهاند. به دنبال انتقال قاسم زاده به سلول انفرادی ماموران متوجه عبادت وی در داخل سلول انفرادی شده و با ورود به داخل سلول و پاشیدن اسپری فلفل به صورت وی او را به شدت مورد ضرب و شتم قرار دادهاند. بدنبال این واقعه سهند علی محمدی و بخشعلی محمدی در اعتراض به ممانعت از عبادت و نقض حقوق اولیهشان توسط مسئولین زندان دست به اعتصاب غذا زدهاند و از وضعیت عبادالله قاسم زاده که در بند انفرادی زندان یزد به سر میبرد خبری در دست نیست. این سه تن به همراه یونس آقایان و مهدی قاسم زاده از پیروان اهل حق و از اهالی روستای "اوچ تپه" میاندوآب هستند که در پی درگیریهای مسلحانه مهرماه ۱۳۸۳ بین نیروی انتظامی و جمعی از پیروان اهل حق در میاندوآب دستگیر شده و بعد از محاکمه به اعدام محکوم شدند. نامبردگان پس از اعتراض به حکم صادره در دادگاه تجدید نظر حکم اعدام سهند علي محمدي ، بخشعلي محمدي و عباداله قاسم زاده به ۱۳ سال حبس و تبعید به زندان یزد کاهش یافت اما حکم اعدام مهدی قاسم زاده و یونس آقایان در دادگاه تجدید نظر تایید شد که مهدی قاسم زاده در ۹ اسفند ۸۷ اعدام شد و یونس آقایان که در زندان ارومیه بسر میبرد در انتظار اجرای حکم اعدام میباشد. ************************************************** بهندكراوی پێڕهوی ئایینی یاری مانیان له خواردن گرت كوردستان میدیا: 2 كهس له پێڕهوانی ئایینی یاری به ناوهكانی "سهههند عهلی محهممهدی"و "بهخشعهلی محهممهدی" له بهندیخانهی یهزددا له رێكهوتی 1ی بانهمهڕهوه مانیان له خواردن گرتووه. به پێی ههواڵی "ایران پرس نیوز"، ناوبراوان به هۆی بارودۆخی نالهباری بهندیخانهوهو بۆ ناڕهزایهتیی دهربڕین به پێشێلبوونی مافه سهرهتایییهكانیان له لایهن بهرپرسانی بهندیخانهوه، مانیان له خواردن گرتووه. به وتهی نزیكانی ئهو مانگرتووانه، بهرپرسانی بهندیخانه نهیانهێشتووه یهكێك له بهندكراوان به ناوی عهبدوڵڵا قاسمزاده عیبادهتی خۆی بكاتو ناوبراویان دابۆوه بهر كوتانو بۆ ژووری تاكهكهسی بهڕێیان كردبوو. به داوی ئهو رووداوه، سهههند عهلی محهممهدیو بهخشعهلی محهممهدی به نیشانهی ناڕهزایهتیی دهربڕین له ههمبهر ئهو ههڵسوكهوتانهو بارودۆخی نالهباری بهندیخانه مانیان گرت. شایانی باسه سهههند عهلی محهممهدیو بهخشعهلی محهممهدیو عهبدوڵڵا قاسمزاده لهگهڵ یوونس ئاقایانو مێهدی قاسمزاده له پێڕهوانی ئایینی یاریو خهڵكی گوندی "ئهوج تهپه"ی میاندواو، به داوی تێكههڵچوونه چهكدارییهكانی رهزبهری 1383 له نێوان هێزه ئینتیزامییهكانو كۆمهڵیك له پێڕهوانی ئایینی یاری له میاندواودا دهستبهسهرو پاش دادگاییكردن به ئێعدام مهحكووم كران. پاش ناڕهزایهتیی دهربڕینی ناوبراوان بهو حوكمه له دادگای پێداچوونهوهدا، حوكمی ئێعدامی سهههند عهلی محهممهدی، بهخشعهلی محهممهدیو عهبدوڵڵا قاسمزاده به 13 ساڵ زیندانو دوورخستنهوه بۆ بهندیخانهی یهزد كهم كرایهوه. بهڵام حوكمی ئێعدامی مێهدی قاسمزادهو یوونس ئاقایان له دادگای پێداچوونهوهدا پهسند كرا. مێهدی قاسمزاده له 9ی رهشهمهی 87دا ئێعدام كراو یوونس ئاقایان كه له بهندیخانهی ورمێدایه چاوهڕوانی بهڕێوهچوونی حوكمی ئێعدامه. |
برگرفته از سایت یارسان
روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, 
در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یك پسر بچه با خودش چتر آورده بود
و این یعنی ایمان.
پرندهاي به رسالت مبعوث شد
خداوند گفت: ديگر پيامبري نخواهم فرستاد، از آنگونه كه شما انتظار داريد؛ اما جهان هرگز بيپيامبر نخواهد ماند؛ و آنگاه پرندهاي را به رسالت مبعوث كرد. پرنده آوازي خواند كه در هر نغمهاش خدا بود. عدهاي به او گرويدند و ايمان آوردند. و خدا گفت: اگر بدانيد، حتي با آواز پرندهاي ميتوان رستگار شد. خداوند رسولي از آسمان فرستاد. باران، نام او بود. همين كه باران، باريدن گرفت، آنان كه اشك را ميشناختند، رسالت او را دريافتند، پس بيدرنگ توبه كردند و روحشان را زير بارش بيدريغ خدا شستند. خدا گفت: اگر بدانيد با رسول باران هم ميتوان به پاكي رسيد. خداوند پيغامبر باد را فرستاد، تا روزي بيم دهد و روزي بشارت. پس باد روزي توفان شد و روزي نسيم و آنان كه پيام او را فهميدند، روزي در خوف و روزي در رجا زيستند. خدا گفت: آن كه خبر باد را ميفهمد، قلبش در بيم و اميد ميلرزد و قلب مؤمن اين چنين است. خدا گلي را از خاك برانگيخت
، تا «معاد» را معنا كند. و گل چنان از رستخيز گفت كه از آن پس هر مؤمني كه گلي را ديد، رستاخيز را به ياد آورد. خدا گفت: اگر بفهميد، تنها با گُلي قيامت خواهد شد. خداوند يكي از هزار نامش را به درياگفت. دريا بيدرنگ قيام كرد و سپس چنان به سجده افتاد كه هيچ از هزار موج او باقي نماند. مردم تماشا ميكردند، عدهاي پيام دريا را دانستند، پس قيام كردند و چنان به سجده افتادند، كه هيچ از آنها باقي نماند. خدا گفت: آن كه به پيغمبر آبها اقتدا كند، به بهشت خواهد رفت. و به ياد دارم كه فرشتهاي به من گفت: جهان آكنده از فرستاده و پيغمبر و مرسل است، اما هميشه كافري هست تا باران را انكار كند و با گُل بجنگد، تا پرنده را دروغگو بخواند و باد را مجنون و دريا را ساحر. اما هم امروز ايمان بياور كه پيغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد براي ايمان آوردن تو كافي است.
عرفان نظرآهاری
بر گرفته از وبلاگ http://4-fun.blogfa.com/
با سپاس از دوست گرانقدر: بهار
از خدا پرسيدم:خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟
خدا جواب داد :گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی
كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران.... زلال كه باشى، آسمان در
توست
نلسون ماندلا
ارسال توسط ایمیل
نوروز را ایرانیان گرامی میدارند و آئینی است کهن که گرچه طی هزاران سال دگرگونی یافته، اما هرگز از میان نرفته و از سوی اقوام و مذاهب مختلفی که در سرزمین ایران حضور پیدا کردهاند، مهر تائید خورده است. نوروز از دو جزء ترکیب یافته و به معنای روز نوین می باشد و نخستین روز از نخستین ماه سال خورشیدی آنگاه که آفتاب به برج حمل وارد میشود را شامل میگردد. اصل پهلوی این واژه« نوک روچ »یا« نوک روز» بوده است.
«بیرونی» در تعریف نوروز نقل میکند: «نخستین روز است از فروردین ماه و از این جهت روز نو نام کردند زیرا که پیشانی سال نو است و آنچه از پس اوست از این پنج روز همه جشن است.» مورخین و محققان درباره جایگاه نوروز با هم اختلاف دارند، به نظر میرسد، آریاییها پس از مهاجرت به فلات و هم مرز شدن با تمدن « میان رودان» سال را به دو قسمت تقسیم کردند که هر یک با انقلابی شروع می شد و دو جشن نوروز و مهرگان سرآغاز این دو انقلاب بودند.
نوروز یکی از قدیمی ترین اعیاد و جشن های آریایی و یادگار چند هزار سالۀ کشور باستانی ما می باشد. این جشن بزرگ ملی زمانی در سرزمین آریانا بر گزار گردید که بیداری و تجدد حیات در طبیعت آغاز گردید. تجدد حیات و بیداری هنگامی آغاز گردید که سردی زمستان پایان یافت ودر دامان کوهساران لاله و ریحان روئید.
***آورده اند که «نوروز» یادگار کیومرث میباشد. به گفته این راویان کیومرث نخستین انسان و نخستین شهریار روی زمین بود. آن روز که کیومرث (بابای نخستین انسانها) آفرینش یافت آنروز را نوروز نامیدند. برخی دیگر پیدایش نوروز را به جمشید نسبت داده می گویند: پس از آنکه جمشید دست بیداد گران را از بیدادگری کوتاه کرد و آیین زند گی را به مردم آموخت بر تختی گوهر نشان نشست و دیوان او را از «هامون به گردون» بردند. مردم بشکرانه این پیروزی جشن گرفتند و آن روز را «نوروز» خواندند.
بسیار گفته شده و می شود که نوروز، بزرگترین جشن ایرانیان، و دیگر مردمانی که دارای فرهنگ ایرانی می باشند، دارای ریشه های دینی است، و با ادیان ابراهیمی و بویژه دین اسلام پیوند دارد.
این سخنان نادرست و بی پایه ای می باشند، که در درازای سده ها، پس از دست یازی بیگانگان بر سرزمین های ایرانی، ساخته و پرداخته شده است، بگونه ای که امروز این جشن باستانی، نماد تاریخ و فرهنگ کهن مردمانی، که خود از پیشتازان گسترش دانش و تمدن در جهان می باشند، را با مشتی خرافه و رفتار ناسره در هم آمیخته اند.
پس از یورش سپاهیان اسلام به ایران و دیگر کشور ها بر پایه آيه 59 سوره الانعام کتاب قرآن وَلاَ رَطْبٍ وَلاَ يَابِسٍ إِلاَّ فِي كِتَابٍ مُّبِينٍ و نه هيچ تر و خشكى وجود دارد ، جز اينكه در كتاب مبین ثبت است.هر چه کتاب و ماندگار های علمی بود یا به آتش سوزانده و یا به آب افکنده شدند.
تاریخ نویسان نامدار اسلام می نویسند: در فتح مصر، وقتی عمروبن العاص، بر ذخائر علمی اسکندریه دست یافت، از عمر بن الخطاب خلیفه دوم مسلمین در باره آنها دستور خواست. پاسخ او چنین بود: اگر در آنها مطالبی موافق کتاب خداست با وجود آن (قرآن)استغنا حاصل است و اگر در آنها چیزی بر خلاف کتاب خداست حاجتی بدان نیست به نابود کردن آنها اقدام کن.
چون این فرمان به عمرو بن العاص رسید شروع به پخش کتابها میان گرمابه های اسکندریه کرد، گفته می شود که سوخت ششماه گرمابه ها از سوزاندن کتابها فراهم شد. در تازش به ایران نیز همین رویداد پیش آمد، و گذشته از گرداندن آسیابها با خون ایرانیان، سعد بن ابی وقاص سردار خلیفه، هنگامیکه از عمر خلیفه اسلام ، در باره کتاب های کتابخانه های ایران دستور می خواهد.
عمر بن الخطاب می نویسد: آنها را در آب افکن، زیرا اگر متضمن هدایت باشد، خداوند ما را با کتابی که راهنما تر از آنهاست هدایت کرده و اگر مایه گمراهی باشد خداوند ما را از آن بی نیاز ساخته است.
اخبار الحکما چاپ مصر ج 1 ص 33- مختصر الدول ابی افرج ملطی - تاریخ التمدن الاسلامی جرجی زیدان ج 3 ص 41 - کشف الظنون حاجی خلیفه چاپ ترکیه ج 1 ص 446 - معجم البلدان ج 5 ص 243 هدف آن فرمان های بر گرفته شده از کتاب قرآن، از میان بردن شناسه فرهنگی و تاریخی و علمی مردم ایران، و دیگر کشورهای شکست خورده بود ،دراین میان، بویژه ایرانیان بایستی به بردگان یا بگفته عربها ،موالیان بی هویتی تبدیل شوند.
شیخ عباس قمی، در صفحه 164، کتاب سفینه البحارو مدینه الاثار و الاحکام، این گفته حسین ابن علی، امام سوم شیعیان را می آورد: ما از تبار قریشیم دوستان ما عرب ها، و دشمنان ما ایرانیها هستند، روشن است هر عرب از هر ایرانی بر تر و بالاتر است، و هر ایرانی از دشمنان ما هم بدتر است. ایرانیها را باید دستگیر کرد به مدینه آورد، زنانشان را در بازار ها به کنیزی بفروش رساند، ومردانشان را به برده گی اعراب گماشت.
از سویی اشغالگران کوشیدند، که شاد زیوی را، که یکی از ویژگیهای فرهنگ کهن ایرانی می باشد، و در تار و پود این مردم نهادینه گشته است، را با از میان بردن نماد های آن، که جشن های ایرانی بودند نابود نماین.
درمیان این جشنها ،نوروز از جایگاه ویژه ای در میان ایرانیان بر خوردار بود ه و می باشد، یکی از جشنهایی که هرگز دشمنان نتوانستند آنرا از میان بردارند، و یا از انجام آن جلوگیری نمایند ،همین نوروز باستانی و آغاز سال نو ایرانی بود ،که ایرانیان در سخت ترین ودشوار ترین برهه از زمان به انجام و پاسداری از آن پرداخته و می پردازند ، تا جاییکه سده ها پس از یورش سپاهیان اسلام و هنگامیکه دشمنان در این تلاش خود ناکام ماندند، دست به تحریف و مصادره آن زدند. در دربار برخی از خلفای اسلامی، سلاطین و حکمرانان، نیز به بر پایی این جشن می پرداختند، و به آن
رنگ و بوی اسلامی دادند .
گفتند که نوروز در دین اسلام محترم شمرده شده است، و تنها جشن وآیین ملی است، که اسلام ومذهب تشیع آن را منسوخ نکرد، بلکه جلال وشکوه هدفداری نیز بدان بخشید وبارنگ وبوی مذهبی ودینی آراسته است .
البته در درازای سده ها، در جشن های نوروزی ایرانیان نیز، ناهنجاری ها و ناسازگاری با فرهنگ ایرانی وارد کردند، و کتاب قرآن ، که خود آیات آن پایه کتاب سوزان و از میان بردن علم و دانش و شناسه میهنی قرار گرفته بود، را بر سر سفره هفت سین آوردند، و یک جشن کهن ایرانی را با تصاویر خیالی محمد پیامبر اسلام، و علی داماد و خلیفه اش، و حسین فرزندش ، که خود هر یک در تازش به ایران، و از میان بردن فرهنگ والای ایرانی نقش بزرگی داشتند آراستند، و مردم را وادار کردند که بر خوان نوروزی، اورادی بزبان بیگانگان بخوانند، و نوروز را بیکدیگر شاد باش بگویند.
این افسانه ها بر گرفته شده از تورات کتاب آسمانی و مقدس یهودیان است، که سپس به قرآن نیز در آمده و پایه و ستونهای دین اسلام را پی ریزی کرده است. ولی حتی در داستان سلیمان اشاره به تاریخ بر تخت نشستن دو باره وی نشده است، که بتوان در یافت که روز نوروز بوده است .
مجلسی در کتاب (( سماء والعالم )) از قول جعفرصادق امام ششم شیعیان، روایت کرده است که: روز اول فروردین حضرت آدم آفریده شده است.
بر پایه داستانهای تورات، خدا روز اول، نور و تاریکی را آفرید، وروز و شب را درست کرد، وروز دوم آسمان را آفرید، وروز سوم زمین و دریا را آفرید وگیاهان را، وروز چهارم ستارگان و فصلها را، وروز پنجم حیوانات بزرگ دریایی آبزیان و پرندگان را آفرید، وروز ششم و در پایان ،زمین انواع جانوران و حیوانات اهلی و وحشی و خزندگان را بوجودآورد، و سپس آدم را آفرید .
بنابر این خدا پنج روز پیش از نوروز، آغاز به آفرینش جهان نمود، و روز پایان که نوروز بود آدم را آفرید. در بالا می خوانیم که روز چهارم فصلها را آفرید، و اگراین افسانه را بپذیریم، و آغازآفرینش فصل ها را بهار یا نوروز قرار دهیم، باز هم حساب امام جعفر صادق صادق نیست، و آدم روزسوم فروردین آفریده شده، و نه روز یکم فروردین!.
در حدیث معلی بن خنیس یا حدیث نوروز، می خوانیم که جعفر بن صادق می فرمایند: ای معلی ، روز نوروز همان روزی است که خداوند از بندگان خود پیمان گرفت که او را بپرستند، واو را انبازی نگیرند. وبه پیامبران وحجج وامامان ایمان بیاورند، همان روزی است که آفتاب در آن طلوع کرد وبادها وزیدن گرفت وزمین در آن شکوفا و درخشان شد .
مجلسی در کتاب ((زادالمعاد )) پس از ذکر فضایل نوروز، واین که نوروز، روز موافق با روز مبعث و (27) بیست و هفتم ماه رجب بود، ودر همان روز پیامبر به پیامبری مبعوث گردید.
بیست و هفتم (27) ماه رجب سال سیزده (13) پیش از هجرت، برابرمی شود با نهم (9) ژوئیه سال ششصد و نه (609) ترسایی، و برابر است با هفده ( 17) تیر ماه ایرانی، و باز هم حساب امام درست در نمی آید، و بعثت پیامبر اسلام روز نوروز نمی شود.
امام صادق می گوید : نوروزهمان روزی است، که کشتی نوح بر کوه جودی آرام گرفت .
بر پایه روایت های تورات ، سفر پیدایش سوره هفتم آیه های (10-11-12)، هنگامیکه نوح ششصد (600) سال داشت، در روز هفدهم ماه دوم (Iyyar)، سال هزار و پانصد و پنجاه و شش (1556) خلقت، برابر با ماه آوریل ترسایی، که برابر با اردیبهشت ایرانی می باشد، توفان آغاز شد.
در سفر پیدایش سوره هشتم آیه های (3و4)، آمده است که، صدو پنجاه (150) روز پس از توفان، کشتی روی کوه آرام گرفت. با این حساب در می یابیم که صدو پنجاه (150) روز بعد می شود، ماه(Tishri) عبری، وبرابر با ماه سپتامبر ترسایی، و آبان ماه ایرانی. پس روز نوروز نمی شود.
امام صادق می گوید : همان روزی است که پیامبر (ص) ،علی (ع) را به وادی الجن (دره جنیان ) فرستاد تا ازآنان برای خود بیعت بگیرد.
هیچ نشانی از تاریخ ماموریت علی درتماس با جنیان در جایی نیست که بتوان آنرا حساب کرد.
امام صادق می گوید : همان روزی که علی (ع) بر مردم نهروان (خوارج ) پیروز شد .
جنگ نهروان در روز نهم (9)صفر سال سی و هشت(38) هجری، برابر با بیستم(20) ژوییه سال ششصد و پنجاه و هشت (658) ترسایی، و بیست و نهم(29) تیر ماه سال سی و هفت(37) هجری شمسی رخداد ،و باز هم روز نوروز نمی شود.
نوروز جشن باستانی ایرانیان، هیچ پیوندی با اسلام، و دیگر ادیان ندارد.
نوروز آریایی همراه است با آتش افروزی، سفره های نوروزی، غذاهای نوروزی،هدایای نوروزی، خانه تکانی، دید و بازدید، مسابقات ورزشی، طبیعت گردی و مراسم هایی که خاص آریایی ها می باشد.
ای هم وطن
سر سفره سنتی و زیبای هفت سین، خوبه که در آغاز سال جديد برای همه دعا کنيم . برای مريضان، شفای سلامتی ..برای کسانی که به نوعی اسيرند و زندانی، آرزوی خلاصی .. برای کسانی که در غربت هستند، آرزوی بازگشت به وطن .. برای کسانی که از عزیزانشان جدا شده اند آرزوی وصال . . . برای آنان که تنها هستند، آرزو کنیم که عاشق شوند و اگر هستند آرزو کنیم که کسی هم به انان عشق بورزد . . . برای عاشقان، کسایی که عاشقند ... و و و برای سربلندی کشور عزيز خودمان ايران و .........شاد باشید و شادکام...
... نوروز باستانی بر تمام اقوام آریایی شاد و پیروز ....
یوسف کریمی هومت
www.perdivar.com
--------------------------------------------------------------------------------
منابع:
1. ابوالقاسم فردوسی. شاهنامه فردوسی. تهران بروخیم. جلد اول، ص. 15، 26، 27
2- فرامرز دادرس
3- محمدرضا مقدسی
متن کامل مقاله را در این لینک می توانید مطالعه کنید
http://foroharha.blogfa.com/post-98.aspx
باز آغازی در راه است و ما آرزومند پایانی خوش...
هر کس به دعایی و رو به خدایی، حرف دل تکرار کند ... اما ای خداوند ایران زمین
در آستانه ی سال نو تو را می ستاییم؛
که اندیشه ی نیک را بر ما فراز آوردی تا گفتار و کردار خود را با آن همساز کنیم
خدایا؛
... از چه بگویم؟ از که؟ از کجا؟ تو خود آگاهی به همه آشکار و نهان... چه بخواهم از تو؟ تو که خود بهانه قلب مرا می دانی... آری، ایرانی سر افراز
سال نو خورشيدي در روز جمعه ۳۰ اسفند ۱۳۸۷ هجرى شمسى (برابر با ۲۰ مارس ۲۰۰۹ ميلادى) به ساعت ۱۵ و ۱۳ دقيقه و ۳۹ ثانيه به وقت تهران، و ساعت ۱۱ و ۴۳ دقيقه و ۳۹ ثانيه به وقت گرينويچ حلول مي كند.
لحظه تحویل سال نو خورشيدي به وقت ديگر شهرهاي بزرگ جهان به شرح زير است:
۴:۴۳:۳۹ - سان فرانسيسكو، لس آنجلس، ونكوور
۵:۴۳:۳۹ - گواتلاما، مكزيكوسيتى
۶:۴۳:۳۹ - شيكاگو، هوستون، وينپگ
۷:۴۳:۳۹ - آتلانتا، بوستون، تورونتو، ديترويت، فيلادلفيا، مونترئال، ميامى، نيويورك، هاوانا، واشنگتن
۸:۴۳:۳۹ - برازيليا، بوئنوس آيرس، ريو دو ژانيرو، سائوپائولو، هاليفاكس
۱۱:۴۳:۳۹ - ليسبون، دوبلين، لندن
۱۲:۴۳:۳۹ - استكهلم، اسلو، آمستردام، بارسلونا، برلين، بروكسل، بلگراد، بوداپست، پاريس، پراگ، رم، زوريخ، ژنو، كپنهاگ، لاگوس، مادريد، ورشو، وين
۱۳:۴۳:۳۹ - آتن، آنكارا، استانبول، امان، بيتالمقدس، بخارست، بيروت، ژوهانسبورگ، قاهره، كيپتاون، كىيف، مينسك، هلسينكى
۱۴:۴۳:۳۹ - عدن، آديس آبابا، بغداد، خارطوم، رياض، كويت، مسكو، نايروبى
۱۵:۱۳:۳۹ - تهران
۱۵:۴۳:۳۹ - دبى
۱۶:۱۳:۳۹ - كابل
۱۶:۴۳:۳۹ - اسلام آباد، تاشكند، دوشنبه، كراچى، لاهور
۱۷:۱۳:۳۹ - بمبئى، دهلى نو، كلكته
۱۷:۲۸:۳۹ - كاتماندو
۱۷:۴۳:۳۹ - آلماتى، داكا
۱۸:۴۳:۳۹ - بانكوك، جاكارتا، هانوى
۱۹:۴۳:۳۹ - پكن، تايوان، سنگاپور، شانگهاى، كوالالامپور، مانيل، هنگ كنگ
۲۰:۴۳:۳۹ - توكيو، سئول
۲۲:۱۳:۳۹ - آدلايد
۲۲:۴۳:۳۹ - سيدنى، ملبورن
ای هم وطن
سر سفره سنتی و زیبای هفت سین، خوبه که در آغاز سال جديد برای همه دعا کنيم . برای مريضان، شفای سلامتی ..برای کسانی که به نوعی اسيرند و زندانی، آرزوی خلاصی .. برای کسانی که در غربت هستند، آرزوی بازگشت به وطن .. برای کسانی که از عزیزانشان جدا شده اند آرزوی وصال . . . برای آنان که تنها هستند، آرزو کنیم که عاشق شوند و اگر هستند آرزو کنیم که کسی هم به انان عشق بورزد . . . برای عاشقان، کسایی که عاشقند ... و و و برای سربلندی کشور عزيز خودمان ايران و .........شاد باشید و شادکام...
... نوروز مبارک ....
یوسف کریمی هومت
لینک ۱ از سایت یارسان
http://yarsan.web.surftown.se/newyarsan/public/news.php?id=2636
لینک ۲ از سایت جنبش دموکراتیک یارسان
http://yarsan-dm.com/in/index.php?option=com_content&task=view&id=1557&Itemid=1
لینک ۳ از سایت پژواک ایران
لینک ۴ از سایت جبهه ی ملی ایران - ملیون
http://www.melliun.org/hambast/ha09/02/12hoghugh.htm
لینک ۵ از سایت آژانس کوردستان
واژه سده: بيشتر دانشمندان نام سده را گرفته شده از صد مي دانند. ابوريحان بيروني مي نويسد: “سده گويند يعني صد و آن يادگار اردشير بابكان است و در علت و سبب اين جشن گفته اند كه هرگاه روزها و شب ها را جداگانه بشمارند، ميان آن و آخر سال عدد صد بدست مي آيد و برخي گويند علت اين است كه در اين روز زادگان كيومرث، پدر نخستين، درست صدتن شدند و يكي از خود را بر همه پادشاه گردانيدند” و برخي برآنند كه در اين روز فرزندان مشي و مشيانه به صد رسيدند و نيز آمده : “شمار فرزندان آدم ابوالبشر در اين روز به صد رسيد .”
نظر ديگر اينكه سده معروف، صدمين روز زمستان از تقويم كهن است، زمستان در تقويم كهن 150 روزه و تابستان 210 روزه بوده است و برخي گفته اند كه اين تسميه به مناسبت صد روز پيش از به دست آمدن محصول و ارتفاع غلات است.
زنده ياد استاد مهرداد بهار معتقد است كه واژه سده از فارسي كهن به معني پيدايش و آشكار شدن آمده و آن را برگزاري مراسمي به مناسبت چهلمين روز تولد خورشيد (يلدا) دانسته و مي نويسد: … جشن سده سپري شدن چهل روز از زمستان و دقيقا در پايان چله بزرگ قرار دارد. البته به جشني ديگر كه در دهم دي ماه برگزار مي شده و كمابيش مانند جشن سده بوده هم بايد توجه كنيم كه در آن نيز آتش ها مي افروختند. اگر نخستين روز زمستان را پس از شب يلدا – تولد ديگري براي خورشيد بدانيم، مي توان آنرا هماهنگ با جشن گرفتن در دهمين و چهلمين روز تولد، آيين كهن و زنده ايراني دانست. (در همه استان هاي كشور و سرزمين هاي ايراني نشين، دهم و چهلم كودك را جشن مي گيرند) و اين واژه “sada” (اسم مونث) كه به معني پيدايي و آشكار شدن است ، در ايران باستان sadok و در فارسي ميانه sadag بوده و واژه عربي سذق و نوسذق (معرب نوسده) از آن آمده است.
پيشينه اسطوره اي پيدايش آيين و جشن سده:
از اسطوره هاي جشن سده تنها يكي به پيدايش آتش اشاره دارد. فردوسي مي گويد: هوشنگ پادشاه پيشدادي، كه شيوه كشت و كار، كندن كاريز، كاشتن درخت … را به او نسبت مي دهند، روزي در دامنه كوه ماري ديد و سنگ برگرفت و به سوي مار انداخت و مار فرار كرد. اما از برخورد سنگها جرقه اي زد و آتش پديدار شد. هم در كتاب “التفهيم” و هم “آثارالباقيه” ابوريحان، از پديد آمدن آتش سخني نيست بلكه آنرا افروختن آتش بر بامها مي داند كه به دستور فريدون انجام گرفت و در نوروزنامه آمده است كه : “آفريدون … همان روز كه ضحاك بگرفت جشن سده برنهاد و مردمان كه از جور و ستم ضحاك رسته بودند، پسنديدند و از جهت فال نيك، آن روز را جشن كردندي و هر سال تا به امروز، آيين آن پادشاهان نيك عهد را در ايران و دور آن به جاي مي آورند.”
برگزاري جشن سده:
الف) تا دوره ساساني: فردوسي آنرا به هوشنگ نسبت مي دهد و ابوريحان بيروني و نوروزنامه آنرا از فريدون مي دانند و همچنين رسمي شدن جشن سده به زمان اردشير بابكان منسوب گرديده است، اما در هيچكدام به شيوه برگزاري آن اشاره اي نشده است.
ب) بعد از ساسانيان: مورخان و نويسندگاني چون بيروني، بيهقي، گرديزي، مسكويه و … از شيوه برگزاري جشن سده در دوران غزنويان، سلجوقيان، خوارزمشاهيان، آل زيار و … تا دوره مغول بسيار نوشته اند. از آيين هاي عامه مردم سندي نداريم اما در حضور شاهان، رسم شعرخواني بود و نيز پرندگان و جانوراني به آتش انداخته مي شدند و گياه خوشبو تبخير مي كردند تا مضرات آن را برطرف كنند.
ج) در عصر حاضر: در مازندران، كردستان، لرستان،و سيستان و بلوچستان؛ روستاييان و كشاورزان و چوپانان و چادرنشينان نزديك غروب يكي از روزهاي زمستان (آغاز نيمه يا پايان زمستان) روي پشت بام، دامنه كوه، نزديك زيارتگاه، كنار چراگاه و يا كشتزار آتشي افروخته و بنا بر سنتي كهن پيرامون آن گرد مي آيند بدون آنكه نام جشن سده بر آن نهند.
ولي در كرمان جشن سده يا سده سوزي در بين تمامي اقشار مردم كرمان، مسلمان، زرتشتي، كليمي … رواج دارد كه همه ساله در دهم بهمن ماه برگزار مي شود. در بين چادرنشينان بافت و سيرجان سده سوزي چوپاني برگزار مي شود كه شب دهم بهمن آتش بزرگي بنام آتش جشن سده، با چهل شاخه از درختان هرس شده كه نشان چهل روز “چله بزرگ” است در ميدان ده برمي افروزند و مي خوانند: سده سده دهقاني/ چهل كنده سوزاني/ هنوز گويي زمستاني.
ادامه مطلب
همه چیز در مورد نشان فروهر
از آنجايي که هر کشور و ملتي نشانه و سمبولي ويژه از خود دارند
- ايرانيان يکي از کهن ترين مردماني هستند که سمبولي بسيارشگفت انگيز و سراشر از دانش و فرهنگ و خرد از خود به جاي
گذاشته اند که با اندوه فراوان بسياري از ما ايرانيان از آن نا آگاه هستيم . اين نشان " فره وشي" يا " فروهر" نام دارد که قدمت
آن بيش از 4000 سال تخمين زده شده است . تاريخچه فره وشي ي افروهر به پيش از زايش زرتشت بزرگوار اين پير و
فيلسوف خرد و فرهنگ و دانش جهان باز ميگردد . سنگ نگاره هايشاهنشاهان هخامنشي در کاخهاي پرسپوليس و سنگ
نگاره هاي شاهنشاهان ساساني همه حکايت از آن دارد . نکته بسيار شگفت انگيز اين نشان
ملي ما ايرانيان آن است که تک
تک اين نشان داراي مفهوم دانشي نهفته است . اينک به تشريح اين نشان ملي مي پردازيم
============ ========= ========= == :
1 -
قرار دادن چهره يک پيرمرد سالخورده در اين نگاره اشاره به شخص نيکوکاري و يکتا پرستي دارد
که رفتار و ظاهر مرتب وپسنديده اش سرمشق و الگوي ديگر مردمان بوده است و ديگران
تجربيات وي را ارج مي نهادند
2 -
دست راست نگاره به سوي آسمان دراز شده است که اين اشاره به ستايش "دادار هستي
اورمزد" خداي واحد ايرانيان دارد که زرتشت در 4000 سال پيش آنرا به جهان هديه نمود
3 -
چنبره اي ( حلقه اي ) دردست چپ نگاره وجود دارد که نشان از عهد و پيماني است که بين انسان و اهورامزدا بسته ميشود و
انسان بايد خداي واحد را ستايش کند و هميشه در همه امور وي را ناظر بر کارهاي خود بداند .. مورخين حلقه هاي ازدواجي
که بين جوانان رد و بدل مي شود را برگرفته شده از همين چنبره ميدانند و آنرا يک سنت ايراني ميدانند که به جهان صادر شده
است . زيرا زن و شوهر نيز با دادن چنبره ( حلقه ) به يکديگر پيماني را با هم امضا نموده اند که هميشه به يکديگر وفادار بمانند .
4 -
بالهاي کشيده شده در دو طرف نگاره اشاره به تنديس پرواز به سوي پيشرفت و ترقي در ميان
انسانهاست و در نهايت امر رسيدن به اورمزد دادار هستي خداي واحد ايرانيان است .
5 -
سه قسمتي که روي بالها به صورت طبقه بندي شده قرار گرفته است اشاره به سه دستور جاودانه پير خرد و دانش جهان
"اشو زرتشت" دارد . که بي شک ميتوان گفت تا ميليون سال ديگر تا جهان در جهان باقي باشد اين سه فرمان پابرجاست و
هميشه الگو و راهنماي مردمان جهان است . اين سه فرمان که روي بالهاي فروهر نقش بسته
شده همان کردار نيک - گفتار نيک - پندار نيک ايرانيان است .
6 -
در ميان کمر پيرمرد ايراني يک چنبره ( حلقه ) بزرگ قرار گرفته شده است که اشاره به " دايره
روزگار" و جهان هستي دارد که
انسان در اين ميان قرار گرفته است و مردمان موظف شده اند در ميان اين چنبره روزگار روشي را
براي زندگي برگزينند که پس
از مرگ روحشان شاد و قرين رحمت و آمرزش الهي قرار بگيرد .
7 -
دو رشته از چنبره ( حلقه ) به پايين آويزان شده است که نشان از دو عنصر باستاني ايران دارد .
يکي سوي راست و ديگريسوي چپ .
نخست " سپنته مينو" که همان نيروي الهي اهورامزدا است و ديگري "انگره مينو"
که نشان از نيروي شر واهريمني است .
انسان در ميان دو نيروي خير و شر قرار گرفته است که با کوچکترين لرزشي به تباهي کشيده
مي شود ونابود خواهد شد . پس اگر از کردار نيک - گفتار نيک - پندار نيک پيروي کند هميشه
نيروي سپنته مينو در کنار وي خواهد بود و
او به کمال خواهد رسيد و هم در اين دنيا نيک زندگي خواهد کرد و هم در دنياي پسين روحش
شاد و آمرزيده خواهد بود .
8 -
انتهاي لباس پيرمرد سالخورده باستاني ايران که قدمتي بيش از 4000 سال دارد به صورت سه
طبقه بنا گذاشته شده است که
اشاره به کردار نيک - گفتار نيک - پندار نيک دارد . پس تنها و زيباترين راه و روش نيک زندگي
کردن و به کمال رسيدن از ديد
اشو زرتشت همين سه فرمان است . که ديده مي شود امروز جهان تنها راه و روش انسان بودن
را که همان پندارهاي زرتشت
بوده است را براي خود برگزيده است و خرافات و عقايد پوچ را به دور ريخته است
.
اين تنها گوشه اي از آثار نياکان گرامي ماست که امروز وظيفه ماست از آن پاسداري کنيم
. به اميد روزي که ايراني به هويت ملي خويش بازگردد . اينجا تنها اين آرزوي داريوش بزرگ که در
سنگ نبشته هاي خود به جاي گذاشته است به حقيقت مي پيوندد
نصیحت لقمان به پسرش
...
روزی لقمان به پسرش گفت:
ای فرزند٬ من در زندگی چهارصد هزار نکته آموختم و از آن ۸۰۰ نکته را انتخاب کردم و از آن ۸ نکته که به نظرم افضل و اهم بقیه بود انتخاب کردم و آن این است:
دو چیز را هرگز فراموش نکن: خدا را و مرگ را.
دو چیز را همیشه فراموش کن: نیکی تو به دیگران را و بدی دیگران نسبت به خودت را.
و چهار نکته زیر را بیش از پیش مراقبت کن:
بر سفرهای وارد شدی شکم نگهدار - بر مجلسی وارد شدی زبان نگهدار
بر خانهای وارد شدی چشم نگهدار - بر نماز وارد شدی دل نگهدار__._,_.___
ارسال توسط: مریم س

اعتصاب غذای زندانیان اهل حق در زندان یزد


